در سایههای سنگین شب
بر دیوارهای سرد سکوت
صدایی از عمق خستگی میتراود
آیا کسی هست که بداند
ریشههای درد چگونه در جانم تنیدهاند؟
خورشید در حاشیهی روز مردد است
و باد، سرگردان میان زخمهای دیرینه
آه... این تنهایی بیانتها،
که مرهمی ندارد جز سکوتی که نفسهایم را میبلعد.
اگر امیدی هست، بگذار در غبار گم شود
در چینهای فرو ریختهی خاطرات
یا شاید در چشمان غریبهای
که بیدلیل عبور میکند
بیآنکه چیزی از زخمهای جهان بداند.
#شعر
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رستگاری نیست، محنتی دیگر
دور گردون هست، آفتی دیگر
#philosophy
جهان، صحنهای از تناقضهای تلخ است. آنهایی که چشمهایشان را بر حقیقت میبندند، در خیالاتی شیرین غرق شدهاند، ندانسته از واقعیت فرار میکنند. اما تو، که حقیقت را میبینی، خوب میدانی که این صحنهها چیزی جز یک نمایش بیپایان از فریب نیستند.
حرفهای پوچ درباره امید، وعدههای پوشالی درباره فردایی روشنتر—همه برای سرگرمی است، برای آرام کردن ذهنهایی که جرئت مواجهه با تلخی را ندارند. اما این جهان برای تو چیزی جز زنجیری بیپایان از لحظات رنجآور نیست.
و بدتر از همه، آنهایی که درون این توهمهای بیرمق زندگی میکنند، با نگاهی ترحمآمیز به کسانی که واقعیت را میبینند، با آن لبخندهای احمقانه، سعی در تسلی دادن دارند. غافل از این که تسلی، برای کسی که از حقیقت خبر دارد، تنها یک شوخی زننده است.
#Depression
#AI