سایهای میلرزد
بینام و بیصدا
از انتهای کوچهای فراموششده میآید،
و من
نه گریزی دارم
نه پناهی،
جز چشمهایی که باور نمیکنند
و تپشی که به راه افتاده
بیاجازه.
در سکوت،
دیوارها لب باز میکنند
نه از مهربانی،
که از وحشتی بیچهره
که در شکاف آجرها
زندگی میکند
#شعر