هستم ولی انگار حضور ندارم
چراغم ولی انگار نوری ندارم
چشمه ام ولی انگار جوششی ندارم
ابرم ولی انگار بارشی ندارم
میوزم ولی انگار نسیمی ندارم
میرسم ولی مقصدی نیست که دارم
میسوزم ولی بیشرارهام انگار
میگویم ولی بغضی گنگ بر صدایم دارم
با احترام به پدر ها ولی فرزندان تکرار پدر نیستن اون ها یک فرد دیگه با ویژگی های منحصر به فرد هستن پس از تحمیل عقیده و شیوه خودتون به بچتون امتناع کنید
اینکه میآید میگید پسرتون باید راه شما رو ادامه بده درست نیست شاید پسر علاقه ای به راه شما نداشته باشه شاید یک راه دیگه و شیوه دیگه میپسنده و مد نظر داره پس به جای جنگیدن بی فایده بپذیرید که اون یک انسانه با فکر مستقل و علایق متفاوت
انسان ها به وجود نیومدن که حتما راه گذشتگانشون رو ادامه بدن انسان ها میتونن راه و مسیر جدیدی برای خودشون خلق کنن که متفاوت از راه گذشتگان باشه
جهان شر است
زندگی شر است
و هیچ چیزی نمیتونه این شر بودن زندگی رو کم کنه برای من اینطوریه شما رو نمیدونم
ژوئیسانس
ژوئیسانس یعنی لذتی که از مرز لذت معمول رد میشه—یه جور لذت افراطی که با درد، وسواس یا حتی ممنوعیت همراهه. ژاک لکان این مفهوم رو وارد روانکاوی کرد تا نشون بده انسان فقط دنبال آرامش نیست، بلکه گاهی به چیزهایی کشیده میشه که هم آزاردهندهان، هم جذاب.
لکان با این حرف، نظریهی فروید رو نقد کرد. فروید میگفت انسان دنبال تعادل و دوری از درد (اصل لذت) هست، ولی لکان گفت: نه، ما گاهی بهسمت چیزهایی میریم که از تعادل خارجمون میکنن—مثل عشق وسواسی، اعتیاد، یا حتی خلق هنری دردناک. این یعنی میل انسان همیشه به چیزی دستنیافتنیه، و اون میل میتونه ما رو به ژوئیسانس برسونه.
🎬 توی سینما، این مفهوم خیلی پررنگه:
- Black Swan: نینا برای رسیدن به کمال هنری، خودش رو نابود میکنه. لذت رقص با درد روانی آمیختهست.
- Requiem for a Dream: شخصیتها دنبال لذتان، ولی اون لذت تبدیل به ویرانی میشه.
- The Double Life of Veronique: تجربهی ژوئیسانس زنانه، فراتر از نظم اجتماعی و نمادین، با حسهایی که نمیشه توی کلمات جا داد.
- Melancholia: لذت در دل افسردگی و پایان جهان—جایی که درد و زیبایی با هم ترکیب میشن.
ژوئیسانس توی این فیلمها مخاطب رو جذب میکنه چون با بخشهایی از وجودش روبهرو میشه که هم میترسونن، هم وسوسهانگیزن.
نمونه هایی از حالت ژوئیسانس:
کسی که شبها بیاختیار سر یخچال میره و پرخوری میکنه، نه از روی گرسنگی، بلکه برای یه جور آرامش عصبی. بعدش هم احساس سنگینی و پشیمونی داره. این یه جور ژوئیسانسه.
- آدمی که مدام با خودش کلنجار میره که چرا دوباره با اون آدم تماس گرفته، با اینکه میدونه اون رابطه براش سمیه. ولی نمیتونه جلوی خودش رو بگیره.
- کسی که توی کارش غرق میشه، با اینکه خستهست و بدنش درد میکنه، ولی نمیتونه متوقف بشه چون یه جور لذت از فشار و سختی میبره.
- بچهای که با وسواس بازی میکنه یا مدام یه کار تکراری انجام میده، چون اون تکرار براش هم آرامش داره، هم یه جور تنش.
لکان میگفت ما فقط دنبال لذت ساده نیستیم، بلکه گاهی بهسمت چیزهایی کشیده میشیم که از تعادل خارجمون میکنن. ژوئیسانس همون لحظهایه که لذت از مرز خودش رد میشه و تبدیل به یه تجربهی پیچیده میشه—یه چیزی بین لذت و درد، بین میل و ممنوعیت.
#philosophy
از بالیدن و افتخار کردن به چیز هایی که اصلا ربطی به ما نداره و دستاورد ما نیست متنفرم