eitaa logo
𝐃𝐈𝐀𝐋𝐄𝐂𝐓𝐈𝐂
25 دنبال‌کننده
28 عکس
22 ویدیو
0 فایل
کمی فلسفه آمیخته به ادبیات . از آمدنم نبود گردون را سود وز رفتن من جلال و جاهش نفزود . . https://abzarek.ir/service-p/msg/2448322
مشاهده در ایتا
دانلود
احساس شرم میکنم،شرم بسیار زیاد
بیگانگی در فلسفه مارکس مارکس معتقد بود که در نظام سرمایه‌داری، انسان‌ها—به‌ویژه کارگران—از جنبه‌های مختلف وجودی‌شان جدا یا «بیگانه» می‌شن. این بیگانگی نه فقط روانی، بلکه ساختاری و اقتصادیه. 1. بیگانگی از محصول کار - کارگر چیزی تولید می‌کنه، اما خودش مالک اون نیست. - محصول به سرمایه‌دار تعلق داره و کارگر هیچ ارتباطی با نتیجه‌ی تلاشش نداره. - این باعث می‌شه کارگر احساس کنه که چیزی که خلق کرده، «بیگانه» و حتی «دشمن» اوست. 2. بیگانگی از فرآیند کار - کارگر فقط یک قطعه در ماشین تولیده، بدون خلاقیت یا کنترل. - کار تبدیل به فعالیتی مکانیکی و تحقیرآمیز می‌شه. - او نمی‌تونه خودش رو در کارش بیان کنه یا از اون لذت ببره. 3. بیگانگی از خودِ انسانی - انسان ذاتاً موجودی خلاق و اجتماعی‌ست. - اما در سرمایه‌داری، کارگر نمی‌تونه استعدادهاش رو شکوفا کنه. - او از «ماهیت انسانی» خودش جدا می‌شه و فقط برای بقا کار می‌کنه، نه برای رشد. 4. بیگانگی از دیگران - روابط انسانی تحت تأثیر رقابت و منطق بازار قرار می‌گیرن. - همکاران به رقیب تبدیل می‌شن، نه همراه. - جامعه به مجموعه‌ای از افراد منزوی و رقابت‌جو تبدیل می‌شه.
زمینه تاریخی و فلسفی مارکس این مفهوم رو از فلسفه‌ی هگل و فویرباخ گرفت، اما به‌جای تمرکز بر بیگانگی معنوی یا دینی، اون رو در زمینه‌ی مادی و اقتصادی قرار داد. او معتقد بود که: > «بیگانگی نه یک مشکل فردی، بلکه نتیجه‌ی ساختارهای اقتصادی سرمایه‌داری‌ست.» در گذشته، کارگران کنترل بیشتری بر کارشون داشتن، کارشون خلاقانه‌تر بود، و محصول رو خودشون تولید می‌کردن. اما با ظهور کارخانه‌ها و تقسیم کار، کارگر فقط یک قطعه در خط تولید شد. --- 🔍 پیامدهای اجتماعی و روانی بیگانگی باعث می‌شه: - افراد احساس بی‌ارزشی، بی‌قدرتی و بی‌معنایی کنن. - جامعه دچار فروپاشی روابط انسانی بشه. - انسان‌ها از خود واقعی‌شون دور بشن و فقط برای بقا زندگی کنن. --- 🛠️ راه‌حل مارکس مارکس معتقد بود که تنها راه رهایی از بیگانگی، تغییر ساختار اقتصادیه: - لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید - ایجاد جامعه‌ای که در آن کار، خلاقانه و اجتماعی باشه - تحقق آزادی واقعی از طریق کنترل جمعی بر تولید
گاهی اوقات حال و حوصله حرف جدی رو ندارم
به نظرم اگر ارزشمندی خودتون رو در رفتار پدر و مادر و خواهر و برادر رفیق و همسر و معلم و کارفرما و کلا جامعه دریافت میکنید زندگی خیلی سختی خواهید داشت
حوصله ام سررفت
زندگی خیلی کسل کننده شده
انگار زندگی میگذره ولی نه با من،بلکه از کنار من
ما از این هستی ده روزه به جان آمده ایم وای بر خضر،که زندانی عمر ابد است
تعطیلات داره تموم میشه و دوباره باید این راه کوفتی رو برم و برگردم
گاهی صبح‌ها بیدار می‌شوم، نه از خواب، بلکه از خوابی که هیچ‌وقت شروع نشده. انگار شب فقط عبور کرده، بی‌آن‌که چیزی را خاموش کند. نور از پنجره می‌تابد، اما نه گرم است، نه روشن. فقط هست، مثل همه‌چیزهایی که هستند اما معنا ندارند. درونم سکوتی هست که شبیه مرگ نیست، شبیه زندگی هم نیست. بیشتر شبیه آن لحظه‌ای‌ست که صدای کسی را می‌شنوی، اما نمی‌فهمی چه گفت. انگار واژه‌ها از معنا تهی شده‌اند، و من از توانِ معنا دادن. با آدم‌ها حرف می‌زنم، لبخند می‌زنم، حتی گاهی شوخی می‌کنم. اما همه‌اش مثل بازی‌ست، بازی‌ای که دیگر نمی‌دانم چرا شروع شده. هیچ‌کس نمی‌پرسد که آیا هنوز می‌خواهم بازی کنم، فقط انتظار دارند که ادامه دهم. گاهی به آینه نگاه می‌کنم، نه برای دیدن خودم، بلکه برای دیدن اینکه آیا هنوز چیزی هست که دیده شود. چهره‌ام آشناست، اما نه واقعی. مثل تصویری که بارها کپی شده و حالا فقط سایه‌ای از اصل مانده. و در تمام این لحظات، چیزی درونم زمزمه می‌کند: «نه، این زندگی نیست. این فقط ادامه‌ی چیزی‌ست که باید تمام می‌شد.» اما هیچ‌چیز تمام نمی‌شود. فقط کش می‌آید، مثل روزهایی که نمی‌خواهند شب شوند، و شب‌هایی که از خواب خالی‌اند.