هستی، ما رو به ضیافتی دعوت کرده که نه غذاش را میخوایم ، نه میزبانش رو میشناسیم
زاده شدیم،
بیآنکه دعوتی در کار باشد؛
ارادهای کور،
ما را به صحنه کشاند
بیپرده، بیپناه، بیپرسش.
جهان،
نه مأمن است،
نه معبدی برای معنا
بلکه بازاریست
که در آن،
رنج،
با نامهای گوناگون فروخته میشود.
میل،
آتشِ بیخاموشیست؛
هر آنچه را لمس کند،
به خاکسترِ اشتیاقی دیگر بدل میکند.
خوشی،
سایهایست
که تنها در حضورِ نورِ درد معنا مییابد؛
و آرامش،
فریبِ لحظهایست
پیش از طوفانِ خواستنِ دوباره.
مرگ،
نه خصم است،
نه نجاتدهنده
بلکه خاموشیِ مهربانِ چراغیست
که هرگز نباید افروخته میشد.
و زندگی؟
قطرهایست
در گردابِ بیپایانِ بیهدفی،
که تنها با چشمِ بستن
میتوان از تلاطمش رهایی یافت.
پس اگر سکوت میکنم،
نه از نومیدیست،
بلکه از فهمِ این راز:
که بودن،
خود اشتباهیست
که هیچ واژهای
توانِ اصلاحش را ندارد.
#شعر
تلخ تر از زندگی و مسائلش نیست اینکه درد ها و نابه جایی ها اختلال ها رو ببینی ولی تنها میتونی بگذری قابل حل شدن نیستن
بعضی چه ظاهراً زندگی منظم و هدفمندی دارن به نظر میرسه که واقعا زندگیشون اینطوریه
سخت ترین لحظه روز از خواب بیدار شدنه باز میبینی دوباره همان مشکلات و رنج ها رو باید تحمل کنی