در اتاقی بیپنجره
با دیوارهایی که نفس میکشند
و من که نمیتوانم
صدایم را بلعیدهاند
مثل بغضی که هرگز گریه نشد
خفه شدن
نه با طناب، نه با آب
با خاطرهای که هر شب
دستهایش را دور گلویم حلقه میکند
صبحها
با دهانی پر از سکوت بیدار میشوم
و شبها
با چشمانی که خواب را نمیشناسند
هیچکس نمیپرسد
چرا صدایم شبیه نفس آخر است
چرا لبخندم
بوی مرگ میدهد
من
در میان آدمها
مثل ماهیای در آکواریوم خالی
فقط تقلای زندهبودن را بازی میکنم
تا کسی نفهمد
مدتهاست که مردهام
درون خودم
بیهیچ مراسمی
بیهیچ خداحافظی.
#شعر