نظامی گنجوی وضعیت زندگی در ایران رو در یک بیت خلاصه کرده:
هر دم از این باغ بری میرسد
نغزتر از نغزتری میرسد
فکر کنم دوباره باید برم طبقه بالا آهنگ غمگین گوش بدم و فکر و خیال کنم اینطوری نمیشه
هر چه میکنم نمیشود
ساعتها عقب میمانند،
حتی زمان از من فرار میکند
هر چه میکنم نمیشود
در را باز میکنم،
اتاق خالیتر از قبل است
با خودم حرف میزنم،
صدایم مرا نمیشناسد
هر چه میکنم نمیشود
کتابها پر از واژهاند،
اما هیچکدام نمیفهمندم
قلمم مینویسد،
ولی معنایش را خودش هم نمیداند
هر چه میکنم نمیشود
خورشید طلوع میکند،
انگار فقط برای دیگران
من در سایهام،
حتی سایهام از من خسته است
هر چه میکنم نمیشود
در جمع مینشینم،
تنهاییام بلندتر از همه حرف میزند
میخندند،
و من نقش دیوار را بازی میکنم
هر چه میکنم نمیشود
جهان مثل یک بازیست،
که من قانونش را بلد نیستم
هر حرکت،
مرا به عقبتر میبرد
هر چه میکنم نمیشود
و شاید،
شاید قرار نیست بشود
شاید بودنم،
فقط برای دیدنِ نشدنهاست
#شعر
چه میشد رک حرف ها رو میزدیم؟
مثلا در جواب مزاحمم بگی آره مزاحمی
مثلا مستقیم به طرف بگی باهات حال نمیکنم سمت من نیا یه سلام بده و برو
مثلا ابن سینا در کتاب قانون راجب خواص شراب صحبت میکنه و برای برخی امراض نوشیدن شراب رو تجویز میکنه
جوزجانی شاگرد ابن سینا یه روایتی در کتابش میاره که البته مورد بحث و مناقشه هست بعضی ها میگن منظور شراب به عنوان یک نوع نوشیدنی بوده
روایت جوزجانی از یک شب علمی ابنسینا:
در بخشی از تکملهالسیرة، جوزجانی نقل میکند:
> «نماز عشا را خواندیم، شمع آوردند، و شیخ مرا فرمان داد که شراب بیاورم. من و برادرش را نشاند و گفت بنوشیم. سپس شروع کرد به پاسخدادن به مسائل علمی، مینوشت و مینوشید تا نیمهشب…»