جوزجانی شاگرد ابن سینا یه روایتی در کتابش میاره که البته مورد بحث و مناقشه هست بعضی ها میگن منظور شراب به عنوان یک نوع نوشیدنی بوده
روایت جوزجانی از یک شب علمی ابنسینا:
در بخشی از تکملهالسیرة، جوزجانی نقل میکند:
> «نماز عشا را خواندیم، شمع آوردند، و شیخ مرا فرمان داد که شراب بیاورم. من و برادرش را نشاند و گفت بنوشیم. سپس شروع کرد به پاسخدادن به مسائل علمی، مینوشت و مینوشید تا نیمهشب…»
شب فقط تاریکی نیست بلکه دریچه ای هست به دنیای فکر ها و خیال ها و خاطره ها و البته غم ها
موقع حل کردن سوالا که تماما به صورت حفظی و با هوش مصنوعی حل میکنم گاهی ورق میزنم ببینم تا کجا ادامه داره و بعد متوجه میشم که حالا حالا ها باید بخونم تا تموم بشه
به نظرم باید یک راه دیگه ای رو برای خودم ایجاد کنم چون اون انگیزه و اراده ای که برای تحصیل داشتم کلا از بین رفته و کلا از فضای آکادمیک زده شدم
نشونه اش اینه که من ۶۰ روز زمان داشتم خب میتونستم یک کاری بکنم ولی نکردم الان گذاشتم سه روز مونده این حجم سنگین رو میخوام بخونم و بعد بفهمم غیر ممکنه
دیالکتیک هگل: حرکت اندیشه از تضاد به وحدت
هگل معتقد بود که اندیشه، تاریخ، و حتی خودِ هستی، در حال حرکت و رشد هستند—اما نه بهصورت خطی یا ساده. این حرکت از طریق تضادها و تنشها شکل میگیرد. او این فرآیند را «دیالکتیک» نامید.
دیالکتیک یعنی:
1. یک ایده یا وضعیت اولیه داریم → تز (Thesis)
2. سپس، ایدهای مخالف یا متضاد پدید میآید → آنتیتز (Antithesis)
3. در نهایت، این دو در یک سطح بالاتر ترکیب میشوند → سنتز (Synthesis)
اما این سنتز، پایان نیست—خودش تبدیل به تز جدیدی میشود، و چرخه ادامه دارد.
---
🎭 مثال ساده: رشد یک انسان
فرض کن کودکی فکر میکند «دنیا جای امنی است» → این میشود تز.
بعد با واقعیتهای تلخ روبهرو میشود: «دنیا پر از خطر است» → آنتیتز.
در نهایت، یاد میگیرد که دنیا هم امن است و هم خطرناک، بسته به رفتار و آگاهی خودش → سنتز.
این سنتز، نگاه بالغتری به جهان است. ولی همین نگاه، در آینده با چالشهای جدیدی روبهرو میشود، و دوباره دیالکتیک ادامه پیدا میکند.
🔥 چرا دیالکتیک مهم است؟
هگل میخواست نشان دهد که:
- حقیقت، ایستا نیست؛ در حال شدن است.
- تضادها، دشمن حقیقت نیستند؛ بلکه موتور حرکت آناند.
- رشد فکری، اخلاقی، و تاریخی، از دل همین کشاکشها بیرون میآید.
در نگاه او، حتی خودآگاهی انسان هم از طریق دیالکتیک رشد میکند—از آگاهی ساده، به آگاهی از خود، و سپس به آگاهی از دیگری، تا رسیدن به روح مطلق.