در تاریکیِ بیانتها
دستهایم را بالا بردم
نه برای دعا
نه برای نجات
فقط برای اینکه
دیگر پایین آوردنشان
دلیلی نداشت.
پاهایم
در گلِ خاطراتی پوسیده
فرورفته بودند
و هر تقلا
فقط بیشتر
غرقم میکرد.
هیچ صدایی نبود
جز خشخشِ امیدی
که خودش را میخورد.
نه کسی آمد
نه کسی رفت
و من ماندم
با باری که دیگر
نه میخواستم
نه میتوانستم
حملش کنم.
تسلیم شدم
نه چون ضعیف بودم
بلکه چون فهمیدم
هیچکس
منتظرِ پیروزیِ من نبود.
#شعر
بعد از ظهر که میخواستم بیدار شم واقعا نمیدونستم برای چی باید بیدار بشم وقتی که هیچی در انتظارم نیست