بعضی اوقات میل عجیبی دارم که یک فعالیتی انجام بدم اما باید خودم رو کنترل کنم زیاد درگیر زندگی شدن چند برابر کردن رنج هستش باید تا جایی که امکانش هست مسئولیتی قبول نکنم همینطوری پیش بریم تا این زندگی نکبت بار مزخرف دلهره آور و سراسر رنج تموم بشه البته که معلوم نیست شاید رنج دیگه ای شروع بشه به هر حال لعنت به بودن
دلم میخواد فراموش بشم،تو ذهن کسی نباشم،مورد توجه و سوال کسی قرار نگیرم مخصوصا خانواده و اقوام دلم میخواد مثل یک غریبه باهام رفتار بشه سرد و سطحی و بعد از پیش بقیه بگذرم
انگار همه چیز بیمعنا شده. صبحها که چشم باز میکنم، هیچ دلیلی برای بلند شدن از تخت ندارم. روزها پشت سر هم میان و میرن، ولی هیچچیز تغییر نمیکنه. یه جور تکرار خستهکنندهست، مثل اینکه توی یه حلقه گیر افتادم و راه خروجی نیست.
من در این زندگی شکست خوردم دیگه نمیخوام ادامه اش بدم دیگه نمیخوام چالش بعدی رو تجربه کنم دیگه نمیخوام پویایی و حرکت رو در خودم زنده کنم
ناراحتم بابت تمام اون مردمی که اطراف بیمارستان چادر زدن و میخوابن چون پول هتل و مسافرخونه ندارن و میرضشون هم تو بیمارستانه و از شهرستان هم اومدن