دلم میخواد فراموش بشم،تو ذهن کسی نباشم،مورد توجه و سوال کسی قرار نگیرم مخصوصا خانواده و اقوام دلم میخواد مثل یک غریبه باهام رفتار بشه سرد و سطحی و بعد از پیش بقیه بگذرم
انگار همه چیز بیمعنا شده. صبحها که چشم باز میکنم، هیچ دلیلی برای بلند شدن از تخت ندارم. روزها پشت سر هم میان و میرن، ولی هیچچیز تغییر نمیکنه. یه جور تکرار خستهکنندهست، مثل اینکه توی یه حلقه گیر افتادم و راه خروجی نیست.
من در این زندگی شکست خوردم دیگه نمیخوام ادامه اش بدم دیگه نمیخوام چالش بعدی رو تجربه کنم دیگه نمیخوام پویایی و حرکت رو در خودم زنده کنم
ناراحتم بابت تمام اون مردمی که اطراف بیمارستان چادر زدن و میخوابن چون پول هتل و مسافرخونه ندارن و میرضشون هم تو بیمارستانه و از شهرستان هم اومدن
دیگر
نه صدای پرندهای آرامم میکند
نه طلوعی،
نه لبخندی از رهگذری بیخبر.
در ازدحام آدمها
تنهاییام فشردهتر میشود،
مثل استخوانی زیر چرخهای عبور.
آدمها
با چشمهایی پر از وعده
و دستهایی که همیشه چیزی میخواهند
نه چیزی میبخشند.
زندگی
مثل قهوهای سرد مانده روی میز
نه گرمایی دارد
نه طعمی که بیدارم کند.
دلم میخواهد
در سکوتی بیانتها
در جایی بینام
خودم را گم کنم
و دیگر
هیچکس
مرا نیابد.
#شعر