دیگر
نه صدای پرندهای آرامم میکند
نه طلوعی،
نه لبخندی از رهگذری بیخبر.
در ازدحام آدمها
تنهاییام فشردهتر میشود،
مثل استخوانی زیر چرخهای عبور.
آدمها
با چشمهایی پر از وعده
و دستهایی که همیشه چیزی میخواهند
نه چیزی میبخشند.
زندگی
مثل قهوهای سرد مانده روی میز
نه گرمایی دارد
نه طعمی که بیدارم کند.
دلم میخواهد
در سکوتی بیانتها
در جایی بینام
خودم را گم کنم
و دیگر
هیچکس
مرا نیابد.
#شعر
ذهنم دیگه کار نمیکنه موضوعی که چهار بار در کلاس گفته شده رو اگر از من بپرسن همون لحظه نمیتونم جواب بدم