علاج پیچ و تاب حرص،نتوان یافت ور نه
به جوش آورده فکرِ حاجتِ ما بحر و کان ها را
#بید_دهلوی
خستهام
از تکرارِ صبحهایی
که بوی هیچ میدهند
چشمهایم
هر روز
پنجرهای را نگاه میکنند
که به دیوار باز میشود
در فنجانِ قهوه
نه بیداریست
نه خواب
فقط تهنشینِ روزهایی
که نمیدانم چرا شروع شدند
میخندم
گاهی
برای اینکه گریه نکنم
و سکوت
تنها صداییست
که با من حرف میزند
در ازدحامِ آدمها
گم شدهام
بیآنکه کسی
دنبالِ گمشدهای باشد
و شب
مثل پتوییست
که فقط سردیاش را حس میکنم
نه آغوشش را
#شعر