خستهام
از تکرارِ صبحهایی
که بوی هیچ میدهند
چشمهایم
هر روز
پنجرهای را نگاه میکنند
که به دیوار باز میشود
در فنجانِ قهوه
نه بیداریست
نه خواب
فقط تهنشینِ روزهایی
که نمیدانم چرا شروع شدند
میخندم
گاهی
برای اینکه گریه نکنم
و سکوت
تنها صداییست
که با من حرف میزند
در ازدحامِ آدمها
گم شدهام
بیآنکه کسی
دنبالِ گمشدهای باشد
و شب
مثل پتوییست
که فقط سردیاش را حس میکنم
نه آغوشش را
#شعر
مطالب رو خیلی دیر میگیرم مخصوصا این استادی که باهاش کلان دارم آنقدر دایره لغاتش زیاده یک مفهوم رو چند جور مختلف تعریف میکنه من تا بیام با تعریف اول ارتباط بگیرم با تعریف بعدی روبه رو میشم
طبق معمول اولش خوب بود ولی تداوم پیدا نکرد اگر تداوم پیدا میکرد شاید جواب میداد ولی حالا که تداوم پیدا نکرده قطعا جواب نمیده و کوییز رو گند خواهم زد