دیگر نه صبح بوی امید میدهد
نه شب، پناهی برای گریختن است.
در کوچههای تکرار
با کفشهای فرسودهی رویا
قدم میزنم
بیآنکه مقصدی بخواهد مرا.
دستهایم
به جای آغوش،
سایهها را در آغوش میکشند.
و لبخند
چیزیست که
در عکسهای قدیمی جا مانده.
زندگی
مثل شعریست
که وزنش را گم کرده
و قافیهاش
با هر نفس،
دورتر میشود.
#شعر
شناختن درد آسانتر از درمانش است چون حلش معمولاً نه با فکر بلکه با تجربهی احساسیِ متفاوت اتفاق میافتد؛