گاهی آدم توی مدت خیلی کوتاه، بیشتر از چند سال تغییر میکنه.
بعضی قطع ارتباطها، بیشتر از اینکه نبودن یه نفر باشن، مجبورت میکنن برگردی به خودت نگاه کنی و از خودت بپرسی: «اصلاً چرا رسیدم به اینجا؟ چرا انقدر خودمو فراموش کرده بودم؟»
بعد کمکم میرسی به انتظاراتت از رابطهها. به چیزایی که حقته. به کارهایی که خودت هم انجام میدادی و نمیدیدیشون.
یه زمانی انقدر حواسم به این بود که نکنه یه رفتاری ازم بد برداشت بشه، نکنه زیادی باشم، نکنه کم باشم، که خودم یادم میرفت واقعاً دلم چی میخواد. الان دیگه اون وسواس رو ندارم. نه برای اینکه بیتفاوت شدم، برای اینکه خسته شدم از اندازه گرفتن خودم با معیار بقیه.
دیگه ناراحت نمیشم وقتی میبینم یکی ترجیح داده اول به بقیه پیام بده، توی چنلش حرف بزنه، بعد یاد من بیفته. دیگه نگه داشتن رابطههای بیجون، فقط به خاطر سابقه یا عادت، برام ارزش جنگیدن نداره.
هنوز نمیدونم این تغییرا خوبن یا بد. شاید یه بخشش دفاع از خودمه، شاید هم بالاخره یاد گرفتم خودمو کمتر فراموش کنم.
فقط یه چیز رو میدونم؛ بعضی آدما، یا بعضی اتفاقا، خیلی بیشتر از چیزی که واقعاً ارزششون رو دارن، روی آدم اثر میذارن. جالبه که تا همین چند دقیقه پیش، هفتهها بود حتی بهشون فکر نکرده بودم. اما وقتی چند ساعت نشستم و به تغییر رفتارهای خودم فکر کردم، تازه فهمیدم ریشهی خیلی از این تغییرها احتمالاً همون آدمها و همون قطع ارتباطها بودن.
شاید بعضی آدما از زندگیت برن، اما ردشون تا مدتها توی مدل فکر کردن، توقع داشتن و حتی دوست داشتنِ تو باقی میمونه. مهم اینه که یه روز به خودت برگردی و ببینی از بین همهی اون تغییرها، بالاخره داری شبیه خود واقعیت میشی، نه شبیه چیزی که بقیه ازت میخواستن.
هدایت شده از 𝖠𝗌𝗍𝗋𝗈𝗍𝗐𝖾𝖾𝗍𝗒
کپریکورن، ترک کردنت کار سختیه، ولی سخت تر از اون فراموش کردنته.