اون روز، هوا یه جورِ دیگه بود. نه ابری، نه آفتابی؛ یه جورِ بیتفاوتِ خاص. انگار خودِ زمان هم دلش نمیخواست اون روز تموم بشه، یا شاید هم دلش میخواست زودتر همه چیز تموم بشه. زنگِ آخرِ زبان با رشنوار... فقط یه زنگِ دیگه بود. هیچی از اهمیتش نمیدونستیم. شاید همین ندانستن، از همه چیز بدتر بود.
امتحانِ عربیِ جعفربگلو کنسل شد. نه با یه دلیلِ منطقی. فقط... کنسل شد. مثلِ خیلی چیزایِ دیگه که بعداً فهمیدیم «کنسل» شدن، یعنی دیگه هیچوقت اتفاق نمیافتن.
همه چیز داشت عادی میگذشت، ولی یه حسِ گنگی تهِ دلمون بود. یه چیزی مثلِ اضطراب، ولی نه اضطرابِ امتحان؛ یه اضطرابِ بزرگتر، یه اضطرابِ ناشناخته. شاید همین حسِ ناشناخته بود که باعث شد خیلی از لحظهها رو درست نبینیم.
مرضی... آخرین بار که دیدمش، داشت میخندید. بعد یهو... یه صدایِ ناجور، یه وحشتِ ناگهانی که ۶ متر پرید باهاش هوا. همونجا، یه سکوتِ سنگین افتاد. دیگه هیچی عادی نبود. هانیه... آخرین خبرِ هیجانانگیزِ مدرسهمون، تبدیل شد به وحشتناکترین خبرِ دنیا. جنگ. کلمهای که هیچوقت فکر نمیکردیم روزی انقدر واقعی بشه.ولی ما دوماه قبلش وحشتناک تر از اونو تجربه کرده بودیم نه؟
حرف زدن با آرام، دیگه مثلِ قبل نبود. هیجانِ بچهگانه جایِ خودش رو داد به یه نگرانیِ عمیق. همهیِ بحثهامون شده بود دربارهیِ آیندهای که معلوم نبود اصلاً وجود داره یا نه.
کلاسِ 9/3... الینا... دیگه هیچوقت نرفتم اونجا. یه بخشی از من، همونجا، تو اون کلاسِ خالی جا مونده. من و هلیا و مهسا و رومینا... آخرین باری که کنارِ هم بودیم، داشتیم بازی میکردیم. بازیای که دیگه هیچوقت تکرار نشد. انگار دنیا از همون لحظه، داشت ما رو از هم جدا میکرد.
مانیا... اون بغل. تنها جایی که حسِ امنیت میکردم. ولی اون روز، حتی اون بغل هم نتونست من رو از واقعیتی که داشت سرِ راهِ ما سبز میشد، دور کنه.
و تو... آخرین بغل. سه سال گذشته بود پس خواستم همچی بزارم کنار و تو بی لیاقت خوشگل بغل کنم، ولی انگار همین دیروز بود. یه حسِ گنگ، یه ندانستنِ عمیق. نفهمیدیم که اون آخرینِ آخرینهاست. نفهمیدیم که دیگه هیچوقت قرار نیست اون حسِ ناب رو تجربه کنیم.
اون روز، مدرسه فقط یه جایِ معمولی نبود. یه نقطهیِ عطف بود که ما خبر نداشتیم. یه شروعِ تلخ برایِ یه پایانِ بزرگ. ما موندیم و کلی سوالِ بی جواب، کلی بغضِ فروخورده، و یه دنیایِ که دیگه هیچوقت شبیه قبل نشد.