به نام آنکه عشق را آفرید و تو را در میان آفریدههایش برگزید.
فاطمه جان،
این قلم را که به دست میگیرم، انگار نه انگار که قرنها از عشق ورزیدن آدمیان میگذرد. باز هم همان حرف تکراریِ اول است: تو رفتی و دنیا برایم کوچک شد.
یادم میآید آن روز را که در گذر باریک بازار، باد نقاب از روی گیسوانت کنار زد و من برای اولین بار فهمیدم که «مشاهده» با «دیدن» فرق دارد. دیدنت یعنی دیگر نتوانی جز او را ببینی. یعنی عالم برایت خلاصه شود در یک نگاه.
ساعتها پای درِ حوضخانه مینشینم و به ماهیهای قرمز خیره میشوم