به نام آنکه عشق را آفرید و تو را در میان آفریدههایش برگزید.
فاطمه جان،
این قلم را که به دست میگیرم، انگار نه انگار که قرنها از عشق ورزیدن آدمیان میگذرد. باز هم همان حرف تکراریِ اول است: تو رفتی و دنیا برایم کوچک شد.
یادم میآید آن روز را که در گذر باریک بازار، باد نقاب از روی گیسوانت کنار زد و من برای اولین بار فهمیدم که «مشاهده» با «دیدن» فرق دارد. دیدنت یعنی دیگر نتوانی جز او را ببینی. یعنی عالم برایت خلاصه شود در یک نگاه.
ساعتها پای درِ حوضخانه مینشینم و به ماهیهای قرمز خیره میشوم
بیتو...
بیتو انگار قهوه بیشکر است
بیتو حتی خنده هم بیرنگ و بیاثر است
بیتو خیابان سرد و طولانیست
مثل شعری که تهاش بیمعنیست
و من هر روز
با هزار اسم تو را صدا میزنم
انگار که کاشتن باد
در دل یک کویر بیآب
تو آمدهای و حالا
حتی سکوت هم پر از آواز است
حتی غم هم
یک جورش میشود با تو
قشنگ و کوتاه
نمیدانم چه جوری بگویم
اما بودن تو یعنی
آن لحظه که باران
بیخبر از زمین
روی برگها میرقصد
و من نفس میکشم...
یادته بهم گفتی باید موقعیتش رو درک کنی؟
هوم، همیشه درک میکنم ؛ )
ولی متقابل چی؟
احساسات من درک نشه؟
باشه..
حداقل تلاش میکنم درک نشدن رو شخص دیگه ای تجربه نکنه..