سرنوشت آدمی را جغرافیا رقم میزند؛
یکی در جایی متولد میشود که رویا، حق طبیعی اوست
و دیگری جایی که حتی امید داشتن هم شجاعت میخواهد.
تو را من در وجودم پرورش دادم
همچو گلهای درون دشت پروانه
تو را من آب میدادم
تو را من عشق میدادم
تو را من روح بخشیدم
ولی ناگه که آغوشت کشد باران
تو رامن دست شبنم ها رها دیدم
تو را من باز پس دادم
به دریاهای در باران
به فردا های جاویدان
و در یادت چنان غمخوار خواهم ماند
که فردایت
که دریایت
شود درگیر وجدان های بی انکار ( :
ما تماشاچیانی هستیم
که پشت درهای بسته ماندهایم
دیر آمدیم، خیلی دیر
پس به ناچار
حدس میزنیم...
شرط میبندیم...
شک میکنیم....
و آن سوتر ، در صحنه
بازی به گونهای دیگر در جریان است.