وقتی باهام سرد حرف میزنه
احساس میکنم به دنیا روی سرم آوار شده
شاید واقعا برای دوست داشته شدن آفریده نشدم
پس ترجیح میدم یه روزی بدون خبر به همه برم
برم یه جای دور
اون طرف ابرا
اون طرف کوه ها
یه جایی که کسی نتونه برم گردونه
شاید یه چیزی مثل شبی که صبح نداره...
چه کار باید میکردم که نکردم؟
چرا زندگیم این شد؟
نمیخوام ناله کنم
ولی زندگی هممون داره خراب میشه
ولی علت؟....