او نگفت دوستم دارد اما:
با بدنی پر از زخم به نجاتم آمد
درحالی که من در دریاچه نمک غرق میشدم!
روزی میرسه که به مشکلات امروزت میخندی و از پنجره بیمارستان روانی به بیرون خیره میشی.
توضیحش یکم سخته!
ولی تو یه سنی هستیم که
هم میدونیم حیفه این روزا بگذره؛
هم دوست داریم زودتر بگذره..
میدونی چی میگم؟