گر بگویم تو در خون مني ، بہ꯭تان نیست „
شدی تم꯭أم من
بین م꯭ن و تو چهل زن دان بؤد
شبي بنیادم از يك بوسه لرزید .
محبوب تر از جاني , صد جان فداي تو
از رنجي خسته ام که از آن من نیست !
تو آفتا꯭ب روشن امیدی بر جانم .
مرا در بغل خود حبس کن،گویی محکوم به حبس ابد شده ام
تو از نور ماهٔ و خورشید ہم درخشا꯭ن ترئ
همه برؤند تو بمان بآ من