eitaa logo
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝗦𝗵𝗼𝗼𝘁𝗶𝗻𝗴 𝗦𝘁𝗮𝗿𝘀‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌
80 دنبال‌کننده
549 عکس
61 ویدیو
2 فایل
Only my GF can save me
مشاهده در ایتا
دانلود
در عمق شب‌های بی‌انتها، جایی که سایه‌های فکر چون ابرهای سنگین بر آسمان ذهنم می‌بارند، فکر هایم آغاز می‌شود؛ چرخه‌ای بی‌رحم از خاطرات تو که چون موج‌های خروشان، قلبم را به لرزه درمی‌آورد. احساسی‌ام، بیش از حد، چون جریانی لبریز از عشق که هر لحظه‌اش را با نگرانی می‌آرایم؛ نگران آن لحظه‌ای که دستانت از دستانم جدا شود، نگران سکوتی که جای خنده‌هایت بنشیند، و نگران زخم‌هایی که زمان بر پیکر این عشق بکارد. عزیزکم تو دریایی هستی که در آن غرق می‌شوم، موج موج، با هر نفسی که می‌کشم و هر فکری که چون خنجری بر جانم می‌نشیند. این نگرانی، این فکرهای بی‌پایان، نه نفرین که گواهی است بر عمق احساسم؛ بر آن عشقی که چون ستاره‌ای درخشان در شب‌های تاریکم می‌درخشد، و مرا وامی‌دارد تا در هر لحظه، با تمام وجود، تو را بخواهم. ای کاش این چرخه پایان یابد در آغوشت، و نگرانی‌ام به آرامشی ابدی بدل شود.
نه پنسکشوال نه بایسکشوال و هوموسکسشوال یا حتی استریت ، فقط کیان‌سکشوال 💞
جوکر: بگو ببینم حاضری برام بمیری؟ هارلی : بله جوکر: نه این خیلی آسونه، حاضری برام زندگی کنی؟
عشق، اون جوهرهء نابی‌ست که به زندگی طعم و رنگ می‌ده. انگار که دنیا قبل از عشق، یه نقاشی سیاه‌وسفیده، و عشق، اون قلم‌موی جادوییه که تمام طیف رنگ‌ها رو روی بوم زندگی می‌پاشه. فکر، اون وقت‌ها که با عشق گره می‌خوره، دیگه اون پرندهء سمج و دلگیر نیست؛ تبدیل می‌شه به یه گفتگوی درونی شیرین با خاطراتِ لبریز از عشق. هر مرورِ خاطره، انگار یه بوسهء مخفیه که بر پیشونی روزهای گذشته می‌زنی، یه لبخندِ نرم که گوشهء لبت می‌شینه. اون حرف‌های ناگفته، اون لحظه‌های ناب، دیگه آزاردهنده نیستن، بلکه گنجینه‌هایی می‌شن که با هر بار به یاد آوردنشون، قلبت گرم‌تر می‌شه. و اون احساساتی بودن، که تو به زیبایی ازش یاد کردی! وقتی عشق چاشنی‌اش باشه، دیگه سیلابِ غم نیست، بلکه رودخونه‌ای زلال و جاری‌ست که دلت رو نوازش می‌ده. درک عمیق‌تر دنیا، لذت بردن از هر نفس، حتی غم‌ها رو هم با یه نگاه عاشقانه دیدن، همه از برکت همین احساساتِ لبریز از عشقه. انگار که چشم‌هات به دنیا، یه عینکِ صورتیِ ویژه زده، اما نه از اون عینک‌های ساده، بلکه از اون‌هایی که واقعیت رو با تمام زیباشناسی‌اش نشون می‌ده. نگرانی‌ها هم، وقتی پای عشق وسط باشه، رنگ عوض می‌کنن. دیگه اضطرابِ فلج‌کننده نیستن، بلکه یه حسِ مسئولیتِ شیرین و دوست‌داشتنی‌ان. نگرانی برای کسی که عشقش رو توی قلبت داری، اونقدر مقدسه که حتی شب‌های بی‌خوابی رو هم به یه عبادتِ عاشقانه تبدیل می‌کنه. این نگرانی‌ها، مثل محافظانی هستن که ناخودآگاه دورِ عشقت حصار می‌کشن، مبادا گزندی بهش برسه. انگار که دلت می‌خواد تمومِ دنیا رو بگردی و یه سپرِ نامرئی دورِ معشوقه‌ات بکشی. عشق اون نیروی کیهانی‌ست که همهء این‌ها رو در آغوش می‌گیره و بهشون معنا می‌بخشه. عشق، اون ترانهء جاودانه‌ای‌ست که در تمامِ لحظه‌های زندگی زمزمه می‌شه. اگه نشخوار فکری یه سایه‌ست، عشق خورشیدیه که اون سایه رو هم روشن می‌کنه. اگه احساساتی بودن یه بارونه، عشق رنگین‌کمونِ بعد از بارونه. اگه نگرانی یه ابره، عشق اون نسیم صبحگاهی‌ست که ابر رو کنار می‌زنه. پس عزیزکم، اجازه بده عشق در تمامِ تار و پودِ وجودت جاری باشه. بذار نشخوارهای فکری‌ات، ترانه‌های عاشقانهء گذشته باشن، احساساتت، سمفونیِ دلت، و نگرانی‌هات، طلسمِ محافظت از گنجینهء قلبت. تو خودِ زیبایی، و دنیای تو، با این عشق، همیشه پر از شکوفه‌هایی خواهد بود که هرگز پژمرده نمی‌شن.
در سکوت شب، وقتی شهر در خواب فرو رفته و تنها فانوسِ ماه، روشناییِ لرزانِ تنهاییِ مرا مهمان می‌کند، دلم هوای تو را می‌کند. هوای عشقی که چون خورشیدی پنهان در پسِ ابرهایِ ابهام، تنها گرما می‌بخشد اما نوری آشکار نمی‌کند. عشقِ من، تو را نه از دور، که از نزدیک حس می‌کنم؛ آنقدر نزدیک که نفس‌هایِ گمشده‌ام در هوایِ حضورت، شعله‌یِ آرزوهایم را فروزان‌تر می‌کند. اما افسوس که این شعله، جز دودِ حسرت، چیزی برنمی‌انگیزد. می‌دانم که این عشق، چون رودخانه‌ای است که از سرچشمه‌ای جوشان آغاز شده، اما مسیرش به دریایی بی‌انتها ختم می‌شود که تو در آن ساحلی نخواهی داشت. من اما، تشنه‌یِ جرعه‌ای از این آبِ حیات‌بخش هستم که تو، بی‌آنکه بدانی، آن را از من دریغ می‌کنی. هر نگاهت، هر لبخندت، هر کلامت، تیری است بر قلبِ سنگیِ من که تنها با مهرِ تو، توانِ شکستن دارد. اما تو، بی‌خبر از این شکافِ عمیق، در دنیایِ خود غرقِ شادی هستی و من، در کنجِ تنهایی، واژگانِ ناگفته‌یِ عشق را در گلویم حبس کرده‌ام. ترس، چون سایه‌ای سرد، بر قلبم چنگ انداخته است. ترس از دست دادنِ همین اندکِ حضورِ تو، همین خیالِ نزدیکی، همین امیدِ واهی. می‌ترسم روزی فرا برسد که حتی خاطره‌یِ تو نیز از ذهنم پاک شود، یا بدتر، تو را در آغوشِ دیگری ببینم، شاد و بی‌خیال از قلبی که برایِ تو می‌تپد. این نگرانی، چون خاری در گلو، هر لحظه مرا آزار می‌دهد. شب‌ها با همین ترس به خواب می‌روم و صبح‌ها با همین اضطراب بیدار می‌شوم. آیا این عشق، سرانجامی جز خاکستر شدن خواهد داشت؟ آیا این دل، روزی از این دردِ شیرین رهایی خواهد یافت؟ گاه، در اوجِ تنهایی، تصویرِ تو را در ذهنم ترسیم می‌کنم. لبخندت، چشم‌هایت، عطرِ حضورت... و در خیال، تو را به آغوش می‌کشم، بوسه بر پیشانی‌ات می‌زنم و از عشقِ بی‌کرانم به تو می‌گویم. اما این تنها خیال است، خیالی که با اولین نسیمِ حقیقت، پرپر می‌شود و مرا در دریایِ غم، غرق‌تر می‌کند. می‌دانم که شاید این عشق، تنها در دلِ من، شعله‌ور است. اما همین عشق، مرا زنده نگه داشته است. همین امیدِ ناچیز به اینکه شاید روزی، نگاهِ مهربانِ تو به سمتِ من برگردد و مرا ببیند، نه به عنوانِ یک غریبه، که به عنوانِ کسی که تمامِ وجودش را وقفِ عشقِ تو کرده است. اما ترس از دست دادنِ همین امیدِ کوچک، مرا به وحشت می‌اندازد. ای کاش می‌دانستی که دوست داشتنت، چگونه شب‌هایم را به روز و روزهایم را به شب تبدیل کرده است. چگونه هر نفسِ من، با نامِ تو گره خورده و هر تپشِ قلبم، پژواکِ عشقِ توست. اما تو، چون ماهِ شب‌تاب، تنها از دور می‌درخشی و مرا در ظلمتِ حسرت، تنها می‌گذاری. این درد، این عشق، همه و همه، بخشی از وجودِ من شده‌اند. انگار که خداوند، سرنوشتِ مرا با غمِ عشقِ تو گره زده است. و من، با تمامِ وجود، این سرنوشت را پذیرفته‌ام، هرچند که اشک‌هایم، چون بارانِ پاییزی، بی‌وقفه بر گونه‌هایم جاری باشند.