eitaa logo
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝗦𝗵𝗼𝗼𝘁𝗶𝗻𝗴 𝗦𝘁𝗮𝗿𝘀‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌
81 دنبال‌کننده
525 عکس
61 ویدیو
0 فایل
Only my GF can save me
مشاهده در ایتا
دانلود
عشق، اون جوهرهء نابی‌ست که به زندگی طعم و رنگ می‌ده. انگار که دنیا قبل از عشق، یه نقاشی سیاه‌وسفیده، و عشق، اون قلم‌موی جادوییه که تمام طیف رنگ‌ها رو روی بوم زندگی می‌پاشه. فکر، اون وقت‌ها که با عشق گره می‌خوره، دیگه اون پرندهء سمج و دلگیر نیست؛ تبدیل می‌شه به یه گفتگوی درونی شیرین با خاطراتِ لبریز از عشق. هر مرورِ خاطره، انگار یه بوسهء مخفیه که بر پیشونی روزهای گذشته می‌زنی، یه لبخندِ نرم که گوشهء لبت می‌شینه. اون حرف‌های ناگفته، اون لحظه‌های ناب، دیگه آزاردهنده نیستن، بلکه گنجینه‌هایی می‌شن که با هر بار به یاد آوردنشون، قلبت گرم‌تر می‌شه. و اون احساساتی بودن، که تو به زیبایی ازش یاد کردی! وقتی عشق چاشنی‌اش باشه، دیگه سیلابِ غم نیست، بلکه رودخونه‌ای زلال و جاری‌ست که دلت رو نوازش می‌ده. درک عمیق‌تر دنیا، لذت بردن از هر نفس، حتی غم‌ها رو هم با یه نگاه عاشقانه دیدن، همه از برکت همین احساساتِ لبریز از عشقه. انگار که چشم‌هات به دنیا، یه عینکِ صورتیِ ویژه زده، اما نه از اون عینک‌های ساده، بلکه از اون‌هایی که واقعیت رو با تمام زیباشناسی‌اش نشون می‌ده. نگرانی‌ها هم، وقتی پای عشق وسط باشه، رنگ عوض می‌کنن. دیگه اضطرابِ فلج‌کننده نیستن، بلکه یه حسِ مسئولیتِ شیرین و دوست‌داشتنی‌ان. نگرانی برای کسی که عشقش رو توی قلبت داری، اونقدر مقدسه که حتی شب‌های بی‌خوابی رو هم به یه عبادتِ عاشقانه تبدیل می‌کنه. این نگرانی‌ها، مثل محافظانی هستن که ناخودآگاه دورِ عشقت حصار می‌کشن، مبادا گزندی بهش برسه. انگار که دلت می‌خواد تمومِ دنیا رو بگردی و یه سپرِ نامرئی دورِ معشوقه‌ات بکشی. عشق اون نیروی کیهانی‌ست که همهء این‌ها رو در آغوش می‌گیره و بهشون معنا می‌بخشه. عشق، اون ترانهء جاودانه‌ای‌ست که در تمامِ لحظه‌های زندگی زمزمه می‌شه. اگه نشخوار فکری یه سایه‌ست، عشق خورشیدیه که اون سایه رو هم روشن می‌کنه. اگه احساساتی بودن یه بارونه، عشق رنگین‌کمونِ بعد از بارونه. اگه نگرانی یه ابره، عشق اون نسیم صبحگاهی‌ست که ابر رو کنار می‌زنه. پس عزیزکم، اجازه بده عشق در تمامِ تار و پودِ وجودت جاری باشه. بذار نشخوارهای فکری‌ات، ترانه‌های عاشقانهء گذشته باشن، احساساتت، سمفونیِ دلت، و نگرانی‌هات، طلسمِ محافظت از گنجینهء قلبت. تو خودِ زیبایی، و دنیای تو، با این عشق، همیشه پر از شکوفه‌هایی خواهد بود که هرگز پژمرده نمی‌شن.
در سکوت شب، وقتی شهر در خواب فرو رفته و تنها فانوسِ ماه، روشناییِ لرزانِ تنهاییِ مرا مهمان می‌کند، دلم هوای تو را می‌کند. هوای عشقی که چون خورشیدی پنهان در پسِ ابرهایِ ابهام، تنها گرما می‌بخشد اما نوری آشکار نمی‌کند. عشقِ من، تو را نه از دور، که از نزدیک حس می‌کنم؛ آنقدر نزدیک که نفس‌هایِ گمشده‌ام در هوایِ حضورت، شعله‌یِ آرزوهایم را فروزان‌تر می‌کند. اما افسوس که این شعله، جز دودِ حسرت، چیزی برنمی‌انگیزد. می‌دانم که این عشق، چون رودخانه‌ای است که از سرچشمه‌ای جوشان آغاز شده، اما مسیرش به دریایی بی‌انتها ختم می‌شود که تو در آن ساحلی نخواهی داشت. من اما، تشنه‌یِ جرعه‌ای از این آبِ حیات‌بخش هستم که تو، بی‌آنکه بدانی، آن را از من دریغ می‌کنی. هر نگاهت، هر لبخندت، هر کلامت، تیری است بر قلبِ سنگیِ من که تنها با مهرِ تو، توانِ شکستن دارد. اما تو، بی‌خبر از این شکافِ عمیق، در دنیایِ خود غرقِ شادی هستی و من، در کنجِ تنهایی، واژگانِ ناگفته‌یِ عشق را در گلویم حبس کرده‌ام. ترس، چون سایه‌ای سرد، بر قلبم چنگ انداخته است. ترس از دست دادنِ همین اندکِ حضورِ تو، همین خیالِ نزدیکی، همین امیدِ واهی. می‌ترسم روزی فرا برسد که حتی خاطره‌یِ تو نیز از ذهنم پاک شود، یا بدتر، تو را در آغوشِ دیگری ببینم، شاد و بی‌خیال از قلبی که برایِ تو می‌تپد. این نگرانی، چون خاری در گلو، هر لحظه مرا آزار می‌دهد. شب‌ها با همین ترس به خواب می‌روم و صبح‌ها با همین اضطراب بیدار می‌شوم. آیا این عشق، سرانجامی جز خاکستر شدن خواهد داشت؟ آیا این دل، روزی از این دردِ شیرین رهایی خواهد یافت؟ گاه، در اوجِ تنهایی، تصویرِ تو را در ذهنم ترسیم می‌کنم. لبخندت، چشم‌هایت، عطرِ حضورت... و در خیال، تو را به آغوش می‌کشم، بوسه بر پیشانی‌ات می‌زنم و از عشقِ بی‌کرانم به تو می‌گویم. اما این تنها خیال است، خیالی که با اولین نسیمِ حقیقت، پرپر می‌شود و مرا در دریایِ غم، غرق‌تر می‌کند. می‌دانم که شاید این عشق، تنها در دلِ من، شعله‌ور است. اما همین عشق، مرا زنده نگه داشته است. همین امیدِ ناچیز به اینکه شاید روزی، نگاهِ مهربانِ تو به سمتِ من برگردد و مرا ببیند، نه به عنوانِ یک غریبه، که به عنوانِ کسی که تمامِ وجودش را وقفِ عشقِ تو کرده است. اما ترس از دست دادنِ همین امیدِ کوچک، مرا به وحشت می‌اندازد. ای کاش می‌دانستی که دوست داشتنت، چگونه شب‌هایم را به روز و روزهایم را به شب تبدیل کرده است. چگونه هر نفسِ من، با نامِ تو گره خورده و هر تپشِ قلبم، پژواکِ عشقِ توست. اما تو، چون ماهِ شب‌تاب، تنها از دور می‌درخشی و مرا در ظلمتِ حسرت، تنها می‌گذاری. این درد، این عشق، همه و همه، بخشی از وجودِ من شده‌اند. انگار که خداوند، سرنوشتِ مرا با غمِ عشقِ تو گره زده است. و من، با تمامِ وجود، این سرنوشت را پذیرفته‌ام، هرچند که اشک‌هایم، چون بارانِ پاییزی، بی‌وقفه بر گونه‌هایم جاری باشند.
هدایت شده از 𝘋𝘰 𝘺𝘰𝘶 𝘭𝘰𝘷𝘦 𝘮𝘦?
اگه کسی و دوست داشته باشی .. میزاری بره! اگه رفت و برگشت تا ابد مال توعه؛ ولی اگه رفت و برنگشت هیچ وقت مال تو نبوده.. -جمله ای ماسیمو
شب است و سکوت، و من در این گستره‌یِ تاریکی، تنها فانوسی لرزانم که نورش، از شعله‌یِ عشقی خاموش‌نشدنی اما بی‌فروغ، تغذیه می‌کند. وابستگی، این بندِ نامرئی اما پولادین، مرا به تو گره زده است؛ نه آنگونه که دو کبوترِ عاشق، گردِ هم آیند، که آنگونه که علفی هرز، خود را به تنه‌یِ درختی کهنسال می‌پیچد و با هر تندباد، هراسان‌تر از پیش، خود را به او می‌چسباند. تو، ستونِ استوارِ زندگیِ منی، و من، سایه‌یِ لرزانی که جز در پناهِ تو، خودی نمی‌یابد. اما نبودنت، همه کس من، نه یک خلاء، که گویی فرو ریختنِ تمامِ بنایِ وجودِ من است. دلتنگی، در سینه‌ام آشیان کرده؛ نه دلتنگیِ یک دیدارِ گذرا، که دلتنگیِ از دست دادنِ تمامِ آن چیزی که با تو معنا داشت. رنگ‌ها، طعم‌ها، صداها... همه در غیابِ تو، بی‌رنگ و بی‌مزه و خاموش‌اند. دلتنگی، یعنی خیره شدن به آینه و دیدنِ غریبه‌ای که چشمانش، جز غمی کهنه را فریاد نمی‌زند. یعنی در میانِ انبوهِ جمعیت، به دنبالِ چهره‌ای گشتن که می‌دانی هرگز نخواهی یافت. یعنی زمزمه کردنِ نامت در کوچه‌هایِ خالی، و گوش سپردن به پژواکی که جز تنهایی، پاسخی ندارد. و عشق... عشقی که چون سمی هولناک، در رگ‌هایم جاری است. عشقی که مرا به سویِ تو می‌خواند، اما می‌دانم که در آغوشِ دیگری، آرام گرفته‌ای. این دانستن، تیغی است بر قلبم که هر بار با یادِ تو، دوباره می‌چرخد. آیا این عشق است، یا جنون؟ این وابستگی، دوست داشتن است، یا اسارت؟ هرچه که هست، مرا در خود غرق کرده و راهِ نجاتی نیست. می‌ترسم، عزیز تر از جانم . می‌ترسم از روزی که دیگر نتوانم حتی خاطره‌یِ گرمت را در آغوش بگیرم. می‌ترسم از روزی که نگاهِ سردِ بی‌تفاوتیِ تو، آخرین میخِ تابوتِ عشقِ مرا بکوبد. این ترس، چون موریانه، آرام‌آرام، جانم را می‌خورد و مرا به ورطه‌یِ یأس می‌کشاند. هر نفس، سنگین‌تر از نفسِ پیشین، و هر تپشِ قلب، یادآورِ ضربه‌یِ آخر است. تصویرِ تو در ذهنم، دیگر نه چون ستاره‌ای درخشان، که چون شبحی است گریان، در پسِ پرده‌ای از اشک. لبخندی که بر لبانت می‌نشیند، چون شعله‌ای است که بر جانِ من می‌زند. و من، در این پاییزِ بی‌پایانِ دل، تنها نظاره‌گرِ خزانِ عشقِ خویش هستم، با کوله‌باری از حسرت و اندوه، و قلبی که دیگر توانِ تاب آوردنِ این همه غم را ندارد. ای کاش... کاش می‌شد این وابستگی را از ریشه کند، کاش این دلتنگی، پایانی می‌داشت، و کاش این عشق، سرانجامی جز تباهی می‌یافت. اما گویی تقدیر، حکایتی تلخ‌تر از این برایم رقم زده است؛ حکایتِ تنهایی، حسرت، و عشقی که تنها در دلِ من، زنده خواهد ماند و مرا با خود خواهد سوزاند.
برای تورس، ویرگو و کپریکورن: تو گزینه‌های زیادی داری و برای پیشرفت هم وقت داری، پس به چیزی که هستی و داری قانع نشو. الان تو آستانه‌ی یه تصمیم‌گیری مهمی، یا داری چیزی رو طراحی میکنی یا جای جدیدی رو انتخاب میکنی. حتی ممکنه داری برای مسیر شغلی و تحصیلیت تصمیم میگیری، پس عاقلانه انتخاب کن
لاو مسیج برای تورس ، ویرگو ، کپریکورن یکی داره یه سفر به دیدنت برنامه‌ریزی میکنه ، فاصله یه فاکتور خیلی مهمه توی این رابطه. اگه با کسی در ارتباطی که دور از تو زندگی میکنه ، اون واقعاً دلش می‌خواد بیاد دیدنت. اگه تازه از یه رابطه اومدی بیرون، این پیام برات صدق میکنه. با کسی آشنا میشی که خیلی از خودت بالغ تره. منظورم و با این وجود ، درک متقابل زیادی بینتون شکل میگیره و خیلی همدیگه رو میفهمید. توصیه‌ام اینه که عجله نکنی، آروم پیش برو. این شخص واقعاً صادقه.
اومدن لونا باعث میشه واقعا روزم از حالت ع//ن سگی به پروانه اکلیلی تغییر کنه