𝗦𝗵𝗼𝗼𝘁𝗶𝗻𝗴 𝗦𝘁𝗮𝗿𝘀
یه سری وقتا حس میکنم خیلی رو مخم، نیستم؟ هستم، اخلاق خوبی ندارم و زیاد گند میزنم، حتی بلد نیستم یه کار عادی واسه خوشحال کردن بقیه انجام بدم. انگار همیشه یه چیزی تو وجودم هست که همه رو دور میکنه؛ حس تنفر به خودم مثل یه سایه چسبیده، که هر صبح بیدار میشم و میگه "تو اضافیای، هیچ فایدهای نداری".
این حس بد نسبت به خود آدم، مثل یه چرخه بیپایان میمون خودت رو مسخره میکنی، فکر میکنی همه ازت خسته شدن، و هر اشتباهی رو صد برابر بزرگتر میبینی. انگار هیچی در موردت خوب نیست
نه ظاهر، نه حرف زدن، نه حتی بودنِت تو جمع. این تنفر خودش رو تو تنهاییهام نشون میده، وقتی شبها به سقف خیره میشم و فکر میکنم "کاش نبودم"
حداقل اگه بودم کمتر دل میشکوندم ، کمتر آدم بدی بودم
همیشه دیر میفهمم چی بگم، حرفام یا زیادی تنده یا بیمزه، و آخرش همه با یه لبخند مصنوعی میرن و من میمونم با این حس خالی بودن. نمیخوام مثلا بگم وای چه قدر افسرده ام ، نه ، فقط حس میکنم آدم اونقدر خوبی نیستم ، اون آدمی که همه تصور میکنن ، نیستم .
حتی دلم نمیخواست اینا رو بگم که بشه چسناله یا هرچی ، فقط یه سری وقتا به سرم میزنه برم و محو شم جوری که از اول انگار وچود نداشتم
یه سری وقتا هیچ صدای نمیشنوم
فقط این خلأِ تلخ که میگه "تو سمِ این دنیایی، هر کی نزدیکت بشه، پژمرده میشه". میخوام نامرئی بشم، مثل بخاری که تو هوا حل میشه، بدون رد پا، بدون خاطره، بدون این بارِ سنگینِ ناامیدی که رو شونههام سنگینی میکنه. کاش میتونستم پاک شم از ذهنها، از قلبها، جوری که هیچکس نپرسه "کجایی؟"، چون اصلاً نبودی. این تنهایی نه انتخابه، نه سرنوشت؛ فقط مجازاتِ بودنِ منه، تو این جهان که هیچ جایی برام نداره.
و صبحها، آینه دروغ نمیگه : چشمای خالی، حتی اون قدر خسته که لبام برای لبخند کش نمیاد، و این تکرارِ ابدیِ "چرا وجود داری؟". دلم میخواد باد ببرتم ، به یه جای دور ، یه دنیای دیگه ، جایی که حداقل بتونم آدم بهتری باشم