به بچه ها گفتم: «روضه عبدالله را شنیده اید؟»
گفتند: «همان پسر کوچک امام حسن که لحظات آخر دوید و خودش را روی عمویش انداخت و دستش را قطع کردند؟»
گفتم: «آفرین! معلوم است دیشب توی هیات خوب حواستان بوده.»
همان طور که کاغذهای کوچک مربعی را بین شان پخش می کردم گفتم: «من فکر می کنم عبدلله داداش کوچیکه بود. از آنها که با بابای شهیدش خاطره نداشت. هر وقت داداش های بزرگترش از خاطره هایشان با بابا می گفتند، اشک توی چشمش جمع می شد. هرچند عموجانش را اندازه بابا دوست داشت ولی آرزو داشت یک بار بابای خودش را ببیند و باهاش حرف بزند.»
بچه ها دستشان را گذاشته بودند زیر چانه شان و گوش می دادند.
ادامه دادم: «شما هم موافقید که عبدالله همین که شهید شد به آرزویش هم رسید؟»
مکثی کردند و کم کم سر تکان دادند.
گفتم: «خب حالا موتور خیالتان را روشن کنید و بنویسید که به نظرتون بابای عبدلله در اولین دیدارش با او چه جملاتی گفته؟»
بچه ها با هم مشورت کردند و کمی بعد نوشته هایشان را خواندند.
_دردش یک لحظه بود پسرم. تمام شد. بلند شو.
_دستت را بده من. دست نداری؟ برایت بال آورده ام.
_اشک هایت را پاک کن. تمام شد دوری پدر پسری. دیگر تا همیشه کنار همیم.
_چند لحظه بایست تا عمو هم بیاید و با هم برویم.
اشک هایم ریختند. ولی دلم می خواست یکی شان هم نوشته بود: «روسپیدم کردی باباجان! من همسن وسال تو که بودم، نتوانستم از مادرم دفاع کنم و حسرتش تا همیشه به دلم ماند. کمی دیر می جنبیدی مثل من می شدی.»
#داستانک
#خیالبازی
#روز_پنجم
#روضه_عبدلله
#یکی_جلوی_تاریخ_را_بگیرد
دیمزن
https://eitaa.com/dimzan
روضه ی حیاط خیریه بابا اینا...
ولی #روضه_ترکی سوز دیگه ای داره
به نظرم بعد از شروع دوره جدید ریاست جمهوری،
ترکی رو هم زبان رسمی اعلام کنن همه تون مجبور شین برین یاد بگیرین😬🙄
باورتون می شه با کل اون جمعیت سلام علیک کردم😵🤦♀️😅
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاخسی هایی که عبوری می بینیم...
#شب_های_زنده_محرم_تبریز
#شاخسی
#یعنی_ما_هستیم_حسین
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفتند عاشقان تو و ما نیز می رویم...
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
نبود که برای برادرش سر بدهد. پسر داد.
#از_داستانک_های_قدیم
#قاسم_بن_الحسن
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این فیلم مربوط به مراسم عزاداری محرم سال قبل
به یاد امام جمعه شهید آیتالله آلهاشم رحمت الله علیه.
شادی روح مطهرش صلوات.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
با یک لیوان بزرگ شیک نوتلا وارد کلاس شدم. سلام کردم و نشستم. چشم بچه ها به لیوان من بود و با هر هورتی که از نی توی لیوان می خوردم، آب دهانشان را قورت می دادند. پرسیدم شیک نوتلا دوست دارید؟
همگی گفتند: «بله که دوست داریم.» شیک را نیمه خورده گذاشتم روی میز و کاغذهای مربعی کوچک را بین شان پخش کردم. گفتم: «برایم بنویسید چه چیزهایی توی زندگی شما مزه شیک نوتلا می دهند؟» تا بنویسند لیوانم را تا ته اش خوردم. خیلی چسبید. جواب هایشان شیرینی های زندگی نوجوان ها بود.
_ وقتی توی مسابقه فوتبال مدرسه گل می زنم.
_ ببینم برام تولد گرفته اند دوستامو دعوت کرده اند.
_ یه سفر یه روزه بریم با رفقا گردش.
_ یه کارت پر با رمزش بدن بهم بگن هر چی دوس داری بخر.
از توی جعبه ی توی دستم چهار تا شیک نوتلا درآوردم و روی میز گذاشتم. چشم هایشان برق افتاد.
گفتم پسری هم سن و سال شما بود توی کربلا که همان طور که شما دلتان با دیدن لیوان توی دست من آب شد، هوس شهادت کرد. یکی که شهادت برایش حتی از شیک نوتلا هم خوش مزه تر بود.
#داستانک
#خیالبازی
#روز_ششم
#روضه_قاسم
#یکی_جلوی_تاریخ_را_بگیرد
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با اینکه صبح های زود شهدا با گنجشک ها خلوت می کنند...
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan