هدایت شده از نیوار
🎉 نیوار برگزار میکند:
♦️ جشن امضای جدیدترین اثر فائضه غفارحدادی
کتاب «دشواریِ مبارک»
خردهروایتهایی از انفجار پیجرها در لبنان
💰با ۱۰ درصد تخفیف
📝 امضا به اسم سفارش دهنده انجام خواهد شد
📅 مهلت ثبت سفارش: تا ۷ اردیبهشت
(امضا و ارسال بعد از تاریخ مذکور انجام خواهد شد)
📌 ثبت سفارش:
https://nivaar.ir/کتاب-دشواری-مبارک
یا ارسال پیام به ادمین:
@nivaarbookstore
@Nivaar
وقتی نوشتن دشواری های مبارک بهم پیشنهاد شد نمی دونستم با چی قراره مواجه بشم. یه ایده ی کلی ثبت روایات بود درباره ی یه ماجرای وحشتناک.
که معلوم نبود چی از توش درمی آد و اصلا اجازه ی چاپ پیدا می کنه یا نه.
تعدادی از این چهارهزار جانباز پیجری برای درمان های اساسی (که بیشتر عمل شبکیه چشم بود) به ایران منتقل شده بودند و بهترین فرصت بود که روایت ماجرا رو از زبون خودشون شنید. اما من که رفتم هتل محل اقامتشون مواجه شدم با زن هایی که برای مراقبت و پرستاری از این جانبازها اومده بودند. زن هایی که یا مادر بودند یا خواهر و یا دختر و یا همسر.
همین که دیدمشان و هم صحبتشان شدم فهمیدم که من باید با همین ها حرف بزنم نه خود جانبازها. درست است که اصل جنایت روی آنها انجام شده بود اما روایت از دل اینها می جوشید. اینها بودند که عزیزترین کس شان را خونین و از قیافه افتاده و مجروح دیده بودند. آن هم در شرایطی که جنگ نبود و همگی در حال زندگی روزمره خودشان بودند.
برای نوشتن این کتاب با ۴۰ تا از این زن ها حرف زده ام. با خیلی هایشان گریه کرده ام. با خیلی ها شوخی کرده ام. اما در نهایت سعی کرده ام خودم توی روایت ها نباشم و احساس و حرفهای آن زن رو ثبت کنم برای تاریخ. اول هر روایت یه توضیحی داده ام درباره اون زنی که داره حرف می زنه و شرایطی که با هم حرف زدیم.
موافقین یه برشی از چند تا شو با هم بخونیم؟
#گاهی_با_عکس_های_اختصاصی
کتاب عکس نداره.
#دشواری_مبارک
#سوره_مهر
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
#روایت_پنجم
#صفحه_۳۰
#دشواری_مبارک
#همسرانه
تا حالا ندیده بودم اسم بچه ای توی کالسکه «نوح» باشد! نوح در ذهن من پیامبری سالخورده با ریش های بلند سفید بود و نسبتی نداشت با پسرک سفید تپلی بامزه ای که خنده هایش باعث شد جلو بروم و لپش را بکشم و سر حرف را با مادرش باز کنم. وقتی می خندید تنها دو دندان روی لثه پایینش پیدا می شد و من عاشق خنده های دو دندانی ام. آن لحظه نمی دانستم دارم لپ یک معجزه را می کشم و با یکی از عجیب ترین قصه های پیجری مواجه خواهم شد. به مادرش گفتم می شود چند تا سوال بپرسم. گفت اگر کالسکه را نگه دارم نوح اعتراض می کند. گفتم باشد همین طور کنار هم راه برویم و حرف بزنیم. کمی راه رفتیم و حرف زدیم. اما از یک جایی به بعد دیگر نتوانستیم. نشستیم و گریه کردیم. نوح هم اعتراضی نکرد. همچنان می خندید. به دنیا، به ما، به آنچه مادرش تعریف می کرد و او نمی فهمید. چه نفسگیر بود این گفت و گو.
چهار روز تا باز شدن مدرسه ها مانده بود. از آخرین فرصت تعطیلات استفاده کردیم و رفتیم خانه خواهرم که توی شهر هرمل بود. مادرم هم آمد. بعد از مدت ها همدیگر را دیده بودیم و حسابی خوش می گذشت. دختر خواهرم از خواستگارهایش می گفت و ما درباره هر کدام چیزی می گفتیم و می خندیدیم. پسرم علی با پسرخاله هایش آتش می سوزاند. خانه را گذاشته بودند روی سرشان. نوح هم آنجا سرگرم بود و از بغلم پایین آمده بود. خبر انفجار پیجرها را توی شلوغی از تلویزیون شنیدیم ولی به ذهنم نرسید که ممکن است برای شوهر من هم اتفاقی افتاده باشد. نمی دانستم پیجر دارد. ۹ شب زنگ زدند و خبر دادند که همسرم توی یکی از بیمارستان های بیروت است. علی و نوح را همانجا گذاشتم و با ماشین خودم رفتم سمت بیروت. تا دیدمش جیغ کشیدم. فکر نمی کردم صورتش آن شکلی شده باشد. باورم نمی شد. فکر می کردم وسط یک کابوس تلخ هستم. مدام توی صورتم می زدم که بیدار شوم. یعنی در یک لحظه همسر زیبای من به یک موجود ترسناک بدون چشم تبدیل شده بود؟
...
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
#روایت_چهارم
#صفحه_۲۵
#دشواری_مبارک
#دخترانه
به شوخی گفت: «قصه ی من را باید اولین قصه ی کتابت بگذاری وگرنه حرف نمی زنم!» گفتم: «تو حرف بزن من قصه ات را می گذارم روی جلد!» خندیدیم. خنده هایش قشنگ بودند و روایتش پر از جزئیات. وقتی که حرفهایش تمام شد همچنان می خندید. من و مترجم گریه می کردیم. اما هر سه چند سال جوان تر شده بودیم. چین های روی پیشانی مان باز شده بود. دلتنگی های عصر جمعه مان بی معنا.
هیچ وقت حس خوبی نسبت به پیچر نداشتم. همیشه به بابا می گفتم: «موبایل برداری از این بهتره!» بابا هم می گفت: «تو دلت می خواد هر لحظه با من حرف بزنی و برای همین دلت موبایل می خواد.» من تک دختر بابا هستم و آخرین بچه اش. رابطه قلبی من و بابا طوری نیست که برای کسی قابل درک باشد. اگر کیلومترها دور از خانه از چیزی ناراحت باشد من توی خانه متوجه می شوم و بهش پیام می دهم: «باز چی شده؟» همیشه فکر می کردم اگر اتفاقی برای بابا بیفتد من می میرم. این را همه می دانستند. خود بابا هم می دانست. طوری که لحظه ی اولی که پیجرش منفجر شده به این فکر کرده که الان فاطمه بشنود چه حالی می شود؟ اما من آماده ی این ماجرا بودم. و حتی یک جورهایی منتظرش. چند شب قبل از فاجعه خواب عجیبی دیدم...
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
#روایت_سوم
#صفحه_۲۱
#دشواری_مبارک
#خواهرانه
شبیه منبری ها حرف می زند. خطابه مانند و حماسی. بیشتر شبیه زن های عراقی است. هیکلی تر و سبزه تر از لبنانی ها. موقع حرف زدن دست هایش را تکان می دهد ولی توجه من به تکان های مردمکهای سیاهش بیشتر جلب می شود. وقتهایی که از برادرش حرف می زند کلماتش مادرانه اند و سوسوی مردمک هایش عاشقانه.
من از شوهرم جدا شده ام و تنها زندگی می کنم. برادرم هیچ وقت دست خالی نمی آمد خانه ام. می آمد یخچال و کابینت هایم را پر می کرد و می رفت. هرچه می گفتم این کار را نکن من از پس خودم برمی آیم گوشش بدهکار نبود. هر وقت می خواست به حرفم گوش نکند می گفتم : «من پمپرز تو رو عوض کرده ام بچه! باید به حرفم گوش کنی!» راست هم می گفتم. یازده سال ازش بزرگتر بودم. همان موقع که تازه به دنیا آمده بود مادرم گفت: «تو مثل مامانشی!» من هم خوب توی نقشم فرو رفتم و مادرش شدم. او هم البته همین حس را به من داشت. خیلی به من سر می زد و خیلی هوایم را داشت. با اینکه توی یک شهر زندگی نمی کردیم و سرش خیلی شلوغ بود.
روز فاجعه شنیدم که لبنان کربلا شده. بچه های حزب الله همین طور دارند مجروح و شهید می شوند. دلم شور افتاد...
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
#روایت_۳۲
#صفحه_۱۲۶
#دشواری_مبارک
#مادرانه
روسری سرمه ای سر کرده با مانتوی آبی آسمانی. همه چیز مهیاست که رنگ آبی چشمهایش توجهم را جلب کند. مژه های بلند و پرحجمی آن تیله های زیبا را قاب گرفته اند. پوستش ولی چروک های کم عمقی دارد. به گمانم شصت را رد کرده. با اشتیاق می پذیرد برایم حکایت کند.
صبح روز جنایت با هم بودیم. بعد از صبحانه پسرم رفت به باغمان سر بزند. چند ساعت بعد همسایه های باغ تماس گرفتند که تصادف کرده. تعجب کردم. حسن همیشه محتاط بود توی رانندگی. برادرشوهرم همسایه مان است. من را برد آنجا. پسرم را وسط باغ دراز کرده بودند. صورت و پهلویش غرق خون بود. تعجبم بیشتر شد. وسط باغ تصادف کرده بود؟ با چی؟ زن همسایه گفت: ما فکر می کنیم تیر خورده. وقتی که رسیدیم ته آن گودال بود. خواسته بود سوار ماشینش شود و چون نمی دیده، افتاده بود توی گودالی که وسط باغ کنده بودید. سوارش کردیم و رفتیم سمت بیمارستان. کمی جلوتر جوان دیگری غرق در خون کنار خیابان افتاده بود. با خودم گفتم: مادرش بمیره. این یکی لابد واقعا تصادف کرده. کمی جلوتر یک مجروح دیگر دیدیم. یعنی او هم تصادف کرده بود؟ کم کم صدای آژیر آمبولانس ها همه شهر را پر کرد. واقعا ترسیدم. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ بیمارستان اولی جا نداشت و دومی هم همین طور و سومی هم مثل دوتای قبلی. شهر یکهو پر از جوان های زخمی شده بود. از دیدن هرکدامشان به اندازه حسنم ناراحت می شدم. این ها بچه های خودمان بودند...
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
#روایت_۳۹
#صفحه_۱۵۶
#دشواری_مبارک
#ترکیبی😭
نوجوانی با یک پا و یک عصا از جلویم رد می شود. دوازده سیزده ساله به نظر می رسد. تعجب می کنم. همه پیجری ها از دست و چشم و نهایت پهلو زخمی شده اند. چه طور کسی پایش قطع شده؟ سراغش را می گیرم. می گویند: «ماجرای اون فرق می کنه، باید حتما با مادرش حرف بزنی.» به مادرش زنگ می زنیم. دارد به همسرش غذا می دهد و می گوید نیم ساعت بعد می آید لابی. وقتی می رسد که من دارم با کس دیگری حرف می زنم. با تانی و لبخند می نشیند و تا آخر حرف هایمان دم نمی زند. اسمش آیات است. چادر لبنانی سر کرده و صورتش نورانی است. انگار بی دلیل دوستش دارم. ولی بعد از شنیدن حرفهایش عاشقش شده ام. دلش اقیانوس آرام است. ژرفایی که هیچ تلاطمی تکانش نمی دهد. باورتان می شود این حکایت عجیبی که می خوانید را با لبخند برای من تعریف کرد؟
من و همسرم بیست و سه سال پیش ازدواج کردیم. خدا پنج پسر بهمان داد. چهار تای اولی هر کدام با سه سال فاصله به دنیا آمدند. اسامی پنج تن را رویشان گذاشتیم. محمد و علی و حسن و حسین که به ترتیب ۲۲ و ۱۹ و ۱۶ و ۱۳ ساله اند. «اینی که شما دیدید حسینه».
خدا پسر پنجمم را سه سال پیش، بعد از ده سال بهمان داد. اگر دختر بود اسمش را فاطمه می گذاشتم که پنج تن تکمیل شود. اما اسمش را گذاشتیم حیدره. حیدره با اینکه آخرش تای تانیث دارد اما اسم پسر است. همسرم از بین آن چهارتای اولی همیشه حسن را بیشتر دوست داشت. چون حسن از همه اجتماعی تر بود و خیلی احساساتش را نشان می داد. بعدا که حیدره آمد از همه شان جلو زد. همسرم حتی سر کار هم که می رفت دلش برای حیدره تنگ می شد. از پوشک که گرفتمش می گفت بده ببرمش سر کار...
تصویر حسن و حیدره را از روی گوشی آیات گرفته ام.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
عزالدّین عالم و دانشمند بود.
در محل زندگی خودش دارای احترام.
نسل اندر نسل در بعلبک به دنیا آمده و زیسته بودند.
اما آن اواخر فشار عثمانی ها روی شیعیان زیاد شده بود.
چه کار باید می کرد؟
فتیله درس و بحث دینی را پایین می کشید و زندگی معمولی اش را می کرد؟
زن و بچه و زار و زندگی اش را برمی داشت و از وطنش می رفت؟
با آن راه های ناامن
سوار اسب و شتر و کجاوه
زمان های طولانی رسیدن به مقصد
عز الدین دومی را انتخاب کرد.
آمد ایران و شیخ الاسلام قزوین شد و فرزند سیزده ساله اش زیر نظر بهترین دانشمندان صفوی آموزش دید و شد: شیخ بهایی!
عزالدین اگر آن تصمیم را نمی گرفت دنیا از صد و بیست کتاب باارزش و قبله مسجد امام اصفهان و منارجنبان و حمام با سوخت فاضلابی و شهر نجف آباد و حلواشکری و نان سنگک و فرنی و خیلی چیزهای دیگر محروم می ماند.
#روز_بزرگداشت_شیخ_بهایی
#وی_همه_چیزدان_بود!
#یک_تصمیم_یک_سرنوشت
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
ای خدای قلب ها و درون ها!
ما که لایق چیزی نیستیم
ولی کتاب تو را می خوانیم و بعضی چیزها را هوس می کنیم.
مثلا یک قلب گشاده ی خیلی وسیع که تمامی حق تویش جا بشود.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan