eitaa logo
دیمزن
2.8هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
727 ویدیو
20 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
یه چیز عجیب دیگه امروز دیدم: تولد سه تا از فرماندهان اصفهانی اول شهریور بوده! فلذا اول شهریور رو باید در استان اصفهان به نام روز فرمانده پرور نامگذاری کنند😂
💐 ۱ شهریور ماه، سالروز ولادت سرداران شهیدی که هر سه در محله‌های قدیمی اصفهان متولد شدند ... و بعد از عمری مجاهدت در اقصی نقاط عالم، اکنون پیکرهایشان در کنار یکدیگر در گلستان شهدای اصفهان آرمیده است ... 🌹 شهید حاج حسین خرازی 🌹 شهید حاج علی زاهدی 🌹 شهید حاج عباس نیل‌فروشان
تا چند سال پیش تو اینستاگرام من گزارش روزانه داشتم🫢 یعنی جاهایی که رفتم و اتفاقاتی که دیدم و به ندرت چیزایی که خوردم رو می ذاشتم! (البته هدف داشتم از این مدل گزارشگری ولی بعد دیدم حاشیه هاش از حسنش بیشتره. ترک کردم.) حالا نمی دونم چرا وقتی می یام تبریز بازگشت به تنظیمات اولیه می شم!😂😂
صبح توی تراس با حضور نسیم صبحگاهی تبریز و نان روغنی هابی که فقط در تبریز (و ان شالله بهشت) پیدا می شن، همراه پدر و مادر همسرم صبحانه خوردیم و از در و دیوار حرف زدیم. از مصائب تعطیلات تابستانی و عوارض آموزش مجازی و خاطرات معلمی حاج آقا در کنترل چهل تا پسربچه در یک کلاس و خاطرات کلاس اول دبستان خودش و رابطه ش با معلمش تا چیزهای دیگه. بعد از صبحانه همه پراکنده شدند ولی من کمی بیشتر نشستم پیشش. دوست داشت از مرگ حرف بزند. موقعیت غریبی بود. عرف این بود که من بگویم: نه بابا از این حرفا نزنید. ان شالله صدسال زنده و سلامت باشید. ولی حس واقعی ام این بود که دوست داشتم حرف هایش را بشنوم. دانستن احساس های نابی که شخصی مثل او در این سن و سال داشت برایم خیلی مغتنم بود. می خواستم بدانم کسی که گیرنده های معنوی و احساسی اش را تا این سن روشن و فعال نگه داشته و عمرش را طوری که خودش و خدا دوست داشته صرف کرده، در هشتاد و پنج سالگی چه مراوده ای با مرگ دارد. ازش می ترسد یا به استقبالش می رود؟ اما پیرمرد آرام بود. مثل اقیانوس. نه می ترسید و نه عجله داشت. تسلیم بود. مثل تخته پاره ای که روی موج بالا پایین می رود. نه. مثال خوبی نزدم. تخته پاره نه موقعیتش را می فهمد و نه قدرت دست و پا زدن دارد. کسی که کنار من نشسته بود هم مرگ را خوب می شناخت و هم قدرت دست و پا زدن داشت. اما عبد بود. راضی به رضای خدایش و قائل به انجام وظایفش تا آخرین نفس! می گفت صبح به صبح به خودم می گویم: "دیگه فرصت زیادی نداری. ببینم امروز چه می کنی." به شاخه هایی که در نسیم تاب می خوردند نگاه کردم و گفتم: این همان جمله ای است که من هم باید هر صبح به خودم بگویم. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
بعدش رفتم مغازه عینک فروشی ای که پارسال شهریور اپتومتری شدم و عینک گرفتم. شماره چشمم بیشتر شده بود😐 (البته من همیشه عینک نمی زنم. ولی موقع مطالعه و گوشی اگه نزنم سردرد می شم و زود چشام خسته می شن.) یه عینک اضافه هم گرفتم که همیشه بمونه تو کیفم. اینجوری که یه دونه بود و همیشه رو چشمم نبود هی جا می موند تو خونه و بیرون اذیت می شدم. بعدش زنگ زدم مامانم. گفت منم دوست داشتم برم اپتومتری. گفتم حاضر شو بیام بیارمت همینجا. یکی از بهترین لحظات امروز همین لحظه بود که مامانم خواسته ای داشت و من می تونستم برآورده ش کنم. وقتی که همیشه ۶۰۰ کیلومتر بین مون فاصله هست، از این لذت ها محرومم. هیچی دیگه. گفتم اگه مامانتون نزدیکتونه. و اگه می تونین خواسته ای ازش برآورده کنید بدونین خیلی ها حسرت موقعیت شما رو می خورن. بعد هم مامان رو آوردم. قبلا یه عینک دوربین داشت که نمی زد. دکتر براش عینک نزدیک بینی هم تجویز کرد. گفت خب اینم بگیرم نمی زنم. بعد گفتیم چه کاریه بگیریم نزنه. بذار نگیریم نزنه! نگرفتیم😂 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
عصری با خواهرشوهرها یه روضه خانگی رفتیم. همچنان حضور دختربچه ها برام جذاب بود. هرچند دستشون گوشی باشه. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
بعد که برگشتم باباجان با یک سورپرایز منتظرم بود. ببینید آخه! لیست حوادث صد سال پیش! از تورقش بسیار مشعوف شدیم. برای بچه ها خیلی جالب بود. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
دردسرهای چاپ روزنامه در صد سال پیش! عدد ها رو دنبال کنید. فقط عکس اون جدیدترین دستگاه هاشون! مقایسه کنید با تولید و پخش خبر در حال حاضر! دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
پیام بازرگانی😉👇