eitaa logo
دیمزن
4.9هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
904 ویدیو
28 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
ما ولی گاهی خودمان را گم می کنیم. نمی توانیم درست تصمیم بگیریم. آقای هادیِ مهربان امروز برایتان یک جامعه می خوانیم شما هم در سرگردانی هایمان به دادمان برسید. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan)
ما از خیابان ها به خانه هایمان برنخواهیم گشت. ما راه می افتیم و یکی یکی درخواست های آقای شهیدمان را مطالبه و اجرایی خواهیم کرد. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 هیچ راهی جز این نیست… تغییر روند حکمرانی کشور و واگذاری واقعی امور به دست مردم. سال‌هاست از فساد، ناکارآمدی و گره‌های مزمن مدیریتی سخن می‌گوییم؛ اما آیا بدون تغییر در الگوی اداره‌ی کشور، می‌توان انتظار نتیجه‌ای متفاوت داشت؟ 🎙 در ادامه‌ی مباحث «نقش مردم در تحول حکمرانی»، این بار سخنان امام شهیدمان را می‌شنوید!. 🧠 شاید وقت آن رسیده باشد که دوباره به این پرسش فکر کنیم: مردم در اداره‌ی کشور، تماشاگرند یا صاحبان اصلی میدان؟ https://ble.ir/Panahian_ir
🟢 امروز سالگرد قمری شهادت کابوس تا ابد زنده آمریکا و رژیم صهیونسیتی ، پدر موشکی ایران، شهید حاج حسن طهرانی مقدم است. 🟢 مردی که در زندگی لحظه ای استراحت نکرد و تمام زندگی خود را وقف افزایش اقتدار تشیع کرد. 🟢 و چه زیبا حاج حسن فرمود: 🔻 روی قبرم بنویسید اینجا مدفن کسی است که می خواست اسرائیل را نابود کند. 🔺 برای شادی روح بلندمرتبه حاج حسن صلوات
🚨 بسازید جان مادرتان!/ جنایت عجیبی که مغفول واقع شده 🔹 آهای مردم شریف ایران! لطفاً دو دقیقه دل بدهید تا با هم یک حساب و کتاب ساده انجام دهیم. نیویورک‌تایمز گزارش داده موشک جدیدی بنام «» که برای اولین‌بار در جهان بر سر مردم شهر لامِرد تِست شده، حاوی ۱۸۰ هزار ساچمه بنام «» بوده است! البته اگر این روزنامه آمریکایی هم گزارش نداده بود، در و دیوار سوراخ‌سوراخ شهر گواهی می‌داد! خب حالا چند موشک بر سر مردم لامرد منفجر شده؟ ۴ تا؛ یعنی می‌شود چند ساچمه؟ ۷۲۰ هزار! جمعیت کل مردم این شهر کوچک چقدر است؟ فقط ۳۰ هزار نفر! یعنی سهم هر لامردی از هدیه عمو ترامپ، می‌شود ۲۴ گلوله! 🔸خب این سهمیه با عدالت و بین تمام مردم شهر پخش شده؟! نه! طراحی موشک جدید آمریکا طوری است که قبل از اصابت و در ارتفاع حدود ۶۰ متری زمین منفجر و ۱۸۰ هزار ساچمه را به اطراف پراکنده می‌کند! به همین دلیل، روی زمین هیچ دهانه برخورد و گودالی نیست، اما تا دلت بخواهد دیوارها و در و پنجره‌ها، پر از سوراخ‌های ریز و درشت ساچمه‌هاست. اولی را بر سر محله مسکونی ایثار منفجر کرده، دومی کمی آن‌طرف‌تر و در محله مسکونی تُلْخَندَق، سومی دوباره سهمیه محله ایثار بوده و چهارمی هم بالای مدرسه ابتدایی و سالن ورزشی شهید نعیمی. یعنی تمام این ۷۲۰ هزار گلوله فقط بر سر محدوده کوچکی از این شهر کوچک فرود آمده است! 🔹کل موشک‌ها فقط در فاصله ۳۵ ثانیه شلیک شده و متأسفانه در همین نیم‌دقیقه، ۱۷۰ نفر شهید و مجروح شدند که حتی یک‌نفر از آنان هم نیروی نظامی نیست! ۱۷۰ نفر در ۳۵ ثانیه، یعنی در هر ثانیه ۵ خانواده داغدار شدند! از برزگر دو ساله که در اتاق عمل جراحی درحالی که هنوز پستانک در دهانش بود به شهادت رسید (خدا کند تصویرش را نبینید! عجیب سوزناک است) تا خانم پرستار و پیرزن ۷۰ ساله؛ از و و دخترکانی که در سالن ورزشی مشغول بازی والیبال بودند تا و و پسربچه‌هایی که در زمین چمن مشغول فوتبال بودند و همگی با مربی خود به شهادت رسیدند. 🔸دقت کنید حتی در بمباران تهران هم چنین فاجعه‌ای رخ نداده؛ در آنجا مثلاً یک ساختمان را زدند با چند شهید و زخمی؛ مجروحان هم در چند بیمارستان توزیع شدند. اما در اینجا ۲ محله مسکونی با هم رفته روی هوا و از طرف دیگر تنها بیمارستان یک شهر کوچک، اصلاً کشش پذیرش این همه مجروح ناگهانی را نداشته. 🔹هرچند در میان مجروحان از قطع عضو داریم تا دختر نابینا، اما این معجزه ماه رمضان بود که تعداد شهدا از ۲۱ نفر بالاتر نرفت. لامرد که در انتهای جنوب فارس واقع شده، عجیب داغ است‌. مردم روزه‌دار و تشنه و گرسنه در آن گرمای طاقت‌فرسا، بعد از افطار از خانه می‌زنند بیرون؛ برای همین در ساعت انفجار (۱۷ بعدازظهر) خیابان‌ها هنوز خلوت بوده و در و دیوار منازل که حالا چاک‌چاک شده، نقش سنگر حفاظت از جان مردم را ایفا کرده‌اند. چند شب پیش منزلی را دیدم با بیش از ۲۰۰ ساچمه در اتاق خواب و پذیرایی! اما اهل خانه سالمند. 🔸جواد موگویی بعد از ۳ ماه آمده لامرد و حیرت‌زده می‌پرسد پس چرا هیچکس در ایران از این فاجعه خبر ندارد؟ می‌گویم چون لامرد در روز اول جنگ و همزمان با میناب هدف قرار گرفت و تحت‌الشعاع فاجعه کشتار کودکان مدرسه شجره طیبه مغفول شد. می‌گوید اتفاقاً چون در لامرد یک موشک جدید کشتار جمعی برای اولین‌بار در جهان تست عملیاتی شده، این موضوع قابلیت پردازش زیادی دارد. فرودگاه لامرد هم که بازگشایی شده، همه بیایند ببینند‌‌. 🔹نویسنده‌اید؟ بنویسید. هنرمندید؟ نقاشی کنید. شاعرید؟ شعر بگویید. با هر ابزاری که دارید، راوی این جنایت جنگی باشید. اگر هیچکدام را ندارید، لااقل همین مطلب را با دیگران به اشتراک بگذارید. هشتگ بزنید تا مردم بدانند بر سر محدوده‌ای کوچک از یک شهر کوچک، ناگهان ۷۲۰ هزار گلوله تنگستن فرود آمده! هشتگ بزنید تا تمام نهادهای حقوق‌بشری جهان بدانند آوینای دو ساله و چند کودک دیگر قربانی تست موشک جدید آمریکا شدند. هشتگ بزنید تا فدراسیون فوتبال از این فرصت طلایی استفاده کند و کاروان تیم ملی ایران را با نام شهدای پسربچه‌ فوتبالیست، راهی جام جهانی کند. هشتگ بزنید تا همه بدانند که مسابقه والیبال دختران ۱۱ ساله و ۱۲ ساله با سوت پایان زندگی آنان به اتمام رسید! راوی این جنایت بزرگ جنگی باشید، ولو شده با ارسال همین مطلب در گروه‌های دوستانه و خانوادگی خود؛ همین حالا! 📢 اگر می‌خواهید اولین نفری باشید که در لامرد و مهر از قصه‌های جذاب جنگ مطلع می‌شود، به ما بپیوندید 👇 📲 بله https://ble.ir/drmoosavi_ir 📲 ایتا https://eitaa.com/drmoosavi_ir
ما ان شالله شب عیدغدیر مثل هرسال می خوایم ساندویچ درست کنیم پخش کنیم. هرسال کاغذ سفید یا پاکت کاهی می خریدم. امسال از این سایت https://persian.didar.shop/ کاغذ مخصوص عید خریدم با پیک برام فرستادند. وسایل های غدیری ش خیلی متنوع و خوب بودند. گفتم به شما هم معرفی ش کنم. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
امشب کنار موکب چای، روی یه صندلی نشسته‌ام دارم تاکسی هایی که می‌یان نگه می‌دارن و تن خسته شون رو پیاده می‌کنن یه چایی برمی‌دارن یه لبخند ریزی می‌شینه روی صورتشون و سبک‌تر از چند ثانیه قبل برمی‌گردن می‌شینن پشت فرمون رو تماشا می‌کنم😍 چقدر چندسال پیشا با تعجب به موکب‌های اربعین نگاه می‌کردیم... گل بازه‌ی اربعین دو هفته‌س. الان نود شبه سر هر میدونی موکب هست و همه چی هم می‌دن. روزی رو می بینم که این موکب ها به همه‌ی جهان سرایت کنند... سبک زندگی مواساتی شیعه می‌شه الگوی موفق لذت بردن از زندگی😍 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوش به حال بچه های ما که این شب ها رو درک می کنند. بعدا چقدر دلشون تنگ بشه برا این لحظه ها. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا ای کسی که هر کس به درگاهش مراجعه کند او خودش سریع برخط می شود و با مهربانی تحویلش می گیرد!😍🥰 و از طرفی دلسوز آنهایی است که دیر به دیر بهش سر می زنند و برای جذب آنها به درگاهش از مهر و محبت کم نمی گذارد.🥹 از تو می خواهم که من را جزو مراجعین طلایی ات قرار دهی!🏅 همان ها که حظّ بیشتری از تو می برند✨️ و جایگاه بهتری پیش تو دارند📊 و سهم بزرگتری از دوست داشتنت بهشان رسیده❤️ و بیشتر از بقیه تو را می شناسند😎. فَيَا مَنْ هُوَ عَلَي الْمُقْبِلِينَ عَلَيْهِ مُقْبِلٌ وَ بِالْعَطْفِ عَلَيْهِمْ عَائِدٌ مُفْضِلٌ وَ بِالْغَافِلِينَ عَنْ ذِكْرِهِ رَحِيمٌ رَؤُفٌ وَ بِجَذْبِهِمْ إِلَي بَابِهِ وَدُودٌ عَطُوفٌ أَسْأَلُكَ أَنْ تَجْعَلَنِي مِنْ أَوْفَرِهِمْ مِنْكَ حَظّاً وَ أَعْلاَهُمْ عِنْدَكَ مَنْزِلاً وَ أَجْزَلِهِمْ مِنْ وُدِّكَ قِسْماً وَ أَفْضَلِهِمْ فِي مَعْرِفَتِكَ نَصِيباً دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
ظرف و مظروف به هم نمی خورد مغزم رگ به رگ شد! بعدش که عکسو دیدم به این فکر کردم که اعمال ما هم گاهی به ظرف وجودمون نمی خوره مغز فرشته ها رگ به رگ می شه! ولی یه خاصیت تو خلقت انسان هست که اسلام بهمون تقلب داده. اون هم اینکه مظروف می تونه به مرور ظرف رو عوض کنه! مثلا اگه این فنجون آدم بود، چند بار دیگه که توش شربت می ریختن کم کم به لیوان تبدیل می شد! واضحه👍 یا بیشتر توضیح بدم؟👎 ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
یادتان هست سال گذشته یک روز مانده به غدیرمان چه شکلی شروع شد؟ با جنگ! با اخبار شوکه کننده! با خبر شهادت فرماندهان مان... سلامی، باقری، رشید... و در آخر حاجی زاده🥺 که دل من با خبر آخری خیلی بیشتر از قبلی ها سوخت. همه ش می گفتم من که یه چندبار گذری دیده بودمش این قدر دلم می سوزه خدا به داد خانواده ش برسه. مخصوصا که شنیدم دختر اولش تو سفر حجه و راه ها هم بسته شده😭 امروز دلنوشته ی مرضیه خانم دختر دومش رو جایی خوندم. اشکم جاری شد. خدا لعنتت کنه اسرائیل چه رابطه های پدر دختری ای رو به هم زدی. اونم محکم ترین و گرم ترینش که بین ما ایرانی هاست. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
دلنوشته دختر شهید حاجی زاده «یک سال؛ به همین کوتاهی و به همین جانکاهی» یک سال گذشت. سیصد و چندین روز است که سکوت، جایگزینِ آخرین صدای پدرانه شده است. آخرین تماس، آخرین گفت‌وگوی پدری و دختری که هنوز هم در گوشم طنین‌انداز است. آن شب، ساعت یازده، وقتی گوشی تلفن زنگ خورد و علی با صدایی که حکایت از حضورِ «بابا جون» داشت، مرا به پای گوشی فرا خواند، در دلم تردیدی از جنسِ تعجب جوانه زد. آن ساعت از شب، هیچ‌گاه زمانِ تکراریِ تماس‌هایت نبود؛ اگر در خانه بودی یا در آغوشِ خواب بودید و یا در تدارکِ استراحتی آرام پس از یک روزِ پُرکار. اما آن شب، برخلافِ عادتِ همیشگی، آن‌سوی خط، صدایی سرحال و لبریز از نشاط می‌آمد؛ گویی خستگیِ سفرِ قم و دوندگی‌های تهران، پشتِ درِ خانه جا مانده بود. قرارِ فردا شب، مهمانیِ غدیرِ ما بود؛ عیدی که سال‌هاست سنتِ ماست. با چه ذوقی از جشنِ غدیر می‌گفتی، از اینکه چقدر به دلت نشسته و چقدر حظ برده‌ای. خبرِ آمدنِ مامان بزرگ را دادی و از علی و زینب پرسیدی. آن‌قدر طولانی و شیرین با هم حرف زدیم که گویی هر دو می‌دانستیم این آخرین فرصتِ کلام است. افسوس که نمی‌دانستیم سقفِ زمان، این‌قدر کوتاه است... وگرنه ساعت‌ها بر این کلمات بوسه می‌زدم تا رشته‌ی سخن گسسته نشود. آن شب، تا ساعت ۲:۳۰ بامداد، با زینب مشغولِ تدارکِ ضیافت بودیم. برای هر دسر و سالادی که آماده می‌کردیم، قند در دلمان آب می‌شد که «بابا جون این مدلی دوست داره، این مخصوصِ بابا جونه». باقلوا را هم برای صبحِ فردا کنار گذاشتیم؛ همان صبحی که بویِ عیدش، در هیاهویِ آوارِ مصیبت، رنگِ خون و خاک گرفت. ساعت ۳:۳۰ بود؛ در حالِ وضو، صدایی شنیدم. لرزشی در هوا بود که نامش را نمی‌دانستم؛ رعد بود یا آتش؟ میانِ نماز، صدای دومین انفجار آمد. وقتی محمدآقا سلامِ نماز را داد، بی‌قرار بود. گفت: «صدای انفجار را شنیدی؟» و من، که بی‌خبر از دهانِ بازِ مرگ بودم، گیج ماندم. وقتی از پشت‌بام برگشت و از هدف قرار گرفتنِ منطقه‌ای نظامی گفت، انگار دلم فرو ریخت. بی‌اختیار بر زبان آوردم: «خونه مامان منو زدن...» دقایقی بعد، قامتِ خاکیِ مامان و رضوانه و خانم باقری، خبر از فاجعه داد. تا ظهرِ آن روز، دلخوش به یک باورِ کاذب بودم: «بابا خانه نبوده». اما وقتی خبرِ شهادتت آمد، دنیا بر سرم آوار شد. در سردخانه، وقتی برای آخرین بار دیدمت، چنان آرام و رها خفته بودی که انگار خستگیِ تمامِ دوندگی‌های یک عمر را به دستِ فرشتگان سپرده بودی. دستِ راستت مشت شده بود. در همان نگاهِ اول، پیشِ خودم اندیشیدم: «در لحظاتِ آخر، چه خشمی از دشمن در دل داشتی که این‌گونه مشت گره کرده‌ای؟» اما بعدها که شنیدم شهید همت نیز هنگامِ شهادت، دست‌شان را مشت کرده بودند و وقتی زمزمه‌ی گره شدنِ دستانِ حضرت آقا را در لحظه‌ی پرواز شنیدم، دریافتم که این تنها یک اتفاق نیست؛ رازی در این مشت‌های گره‌کرده نهفته است. رازی میانِ حیاتِ مجاهدانه و مرگِ سرافرازانه؛ همان‌گونه که شصت و سه سالگی و تقارن‌های آسمانی‌اش، رازی میانِ شهیدان است. انگار این مشت‌ها، گواهیِ ایستادگی تا آخرین تپشِ قلب بودند این یک سال، برای ما ماراتنی از دلتنگی بود. همیشه امیدم به نگاهِ آرام‌بخشِ حضرت آقا بود؛ تا اینکه در نهم اسفند، وقتی خبرِ شهادتِ ایشان در آسمان‌ها پیچید، دوباره یتیم شدم. در کمتر از نه ماه، هر دو پناهم را از دست دادم. امشب، در ایامِ غدیر، دوباره به یک سال پیش پرتاب می‌شوم. به همان تلفنِ آخر... من هنوز زنده‌ام. نفسی می‌کشم که نه از سرِ عادت، که از سرِ «تقدیر» است. خدایا! تو مرا نگه‌داشتی تا برای روزی خاص، برای کاری بزرگ در مسیرِ آرمانِ پدرانم باقی بمانم. من به امیدِ آن «رسالت»، زنده مانده‌ام؛ سرپا، استوار و چشم انتظار. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan