eitaa logo
دیمزن
4.6هزار دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
1هزار ویدیو
31 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
حرم خادم ها و شرطه های خوب و مهربانی داشت... با بچه ها شوخی می کردند. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
و وقت اذان سر پستشان نماز می خواندند. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
بقیه‌ش فردا
از حرم پیاده رفتیم تا گاراژ و اونجا ون کولردار نبود ما رو ببره. (سه چهارساعت راه بود و سر ظهر و دمای ۴۵ به بالا) یه کم معطل شدیم. راننده یکی از ون های کولرندار دلش برامون سوخت. گفت بیایین بشینین رایگان ببرمتون در خونه ی دوستم که ون کولردار داره🤪 چاره دیگه ای داشتیم؟ اندازه ی یه کاظمین تا نجف راه رفتیم تا در خونه ی دوستش! یه خیابون و پل عابرپیاده هم رد شدیم تا به یه ون نسبتا خنک رسیدیم و دیگه همه بیهوش شدند. به جز من که پام درد می کرد و فاطمه که گزینه ی خواب روش نصب نبود و تا آخر سفر هم نصب نشد😬 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
کم کم پیاده روندگان مسیر کاظمین به کربلا رو هم می دیدیم. این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟ تو اون گرمایی که کولر ماشین نمی تونست خنکمون کنه اونا داشتن پیاده راه می رفتن. اون هم مسیری که مثل مشایه موکب های پشت سرهم و نعمات بهشتی نداره. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
دم غروب رسیدیم نجف. مستقیم رفتیم یه موکبی نزدیک مقبره آیت الله حکیم که دوستم خادمش بود و برامون جا نگه داشته بود. به عنوان مدیر کاروان حکم حکومتی دادم که کسی زیارت نره. یه چندساعت استراحت کنیم و راه بیافتیم. البته دوتا از پسرها تمرد کردند! و یکی شون که تصادفا پسر خودم بود فردا صبحش که داشت از خواب بیهوش می شد به اشتباهش پی برد🙄😬 نتیجه اخلاقی: به حرف ماماناتون گوش کنید آنچه پیر در خشت خام بیند جوان در آینه نبیند!🫠 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
سیل جمعیت از نجف روان بودند سمت مشایه. این اتفاق باشکوه هرگز نظیر نداشته و نخواهد داشت. آدم ها از همین لحظه شروع مسیر دیگه یه قطره می شن توی یه دریای روان. یعنی با شروع پیاده روی یک سفر موازی هم در درون خود آدم شروع می شه. از فردیتش به سمت جزئی از امت بودن. به سمت یکی شدن با بقیه. ما ولی قطره های کم جانی بودیم که همانجا ون سوار شدیم تا وسطهای مسیر به دریا بپیوندیم.🤪 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
از اولش هم ما کربلا رو از حضرت رقیه گرفته بودیم. عجیب نبود که اولین مواجهه مان با طریق این پلاکارد بالایی باشه! حضرت رقیه تا آخر سفر هم هوامونو داشت. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
آقا هم ایستاده بود به خوشامدگویی😭 هر سال ما نائب شما بودیم، امسال شما محافظ و میزبان مایی... دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
وقتی از پسرهای کاروان حرف می زنم منظورم اینان😬 طفلی فاطمه که تنها مونده بود. من و مامانش و مامان بزرگش هم باهم حرف می زدیم. فقط فاطمه و همسرجان هم صحبت و هم بازی نداشتن🤪 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
مراسم وداع با پیکر آقا و خانواده ش هنوز تو مسیر مشایه ادامه داشت🥲 شاید برای این که هی یادمون می ره آقا نیست... دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan