eitaa logo
دین بین
13.8هزار دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
2هزار ویدیو
14 فایل
😁هدف ما گفتن موضوعات سنگین با قالب سبکه 🎞 تولید کلیپهای اینوری برای اونوری‌ها 🥴 ✍️ نویسنده : سید علی سجادی‌ 🎞️ بازیگر: امید غفاری ارتباط با ما: 👇 @ali_sajjadi پیج ویراستی مون: https://virasty.com/dinbin
مشاهده در ایتا
دانلود
ساچمه های داخل موشک و یک تکه از بدنه موشک .
آوینا، دختر دو ساله ای که ...
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما کودک می کشید، چه با ساچمه سه گرمی در لامرد، چه با موشک تاماهاوک با سر جنگی ۴۵۰ کیلویی در میناب. شما خیلی نامردین. خیلی... @dinbin
شاید شما فکر کنید ما خیلی آدمای شادی هستیم، ولی اوقاتی که ما اشک می ریزیم جوری که وسط مصاحبه هق هق می زنیم یا موقع فیلم گرفتن دوربین از دستمون میفته، خیلی بیشتره ... دیدن خانواده هایی که داغ دارن و از داغشون با همه سختی هاش برای شما میگن آسون نیست. ما از روزی که به میناب رفتیم و از نزدیک شاهد بودیم تا امروزی که ترکش ها و آوار ها رو دیدیم و از بدن نازک آوینا شنیدیم اشک و گریه پای ثابت خلوت هامون شده. سخته ... @dinbin
18.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و محله تلخدق لامرد محله ای که آوینا تو اون زندگی می کرد ... @dinbin
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها سلاحش پستونک صورتیش بود😓😥
باران ساچمه ...
با صدای اولین انفجار از خواب پریدم. صدایی خشک و سنگین که انگار از دل زمین بلند شده باشد. چند ثانیه گیج روی تخت نشسته بودم و سعی می‌کردم بفهمم چه خبر شده. اما بدنم خودش تصمیمش را گرفته بود. سریع بلند شدم، لباس‌هامو عوض کردم. هنوز کامل آماده نشده بودم که سه انفجار دیگه هم پشت سر هم فضا رو لرزوند. شیشه‌ها لرزید، و سکوت صبح یک‌باره شکست. معلوم بود اتفاق بزرگی افتاده. کلید ماشین رو برداشتم و زدم بیرون. خیابون‌ها حال و هوای عجیبی داشت؛ بعضی‌ها از خونه‌ها بیرون زده بودند، بعضی‌ها با نگرانی به اطراف نگاه می‌کردند. هرچه جلوتر می‌رفتم، صداها بیشتر می‌شد؛ آژیرها، همهمه مردم، و بوی دود که کم‌کم توی هوا پیچیده بود. وقتی به میدان شهدا رسیدم، اولین صحنه‌ای که دیدم هنوز هم از ذهنم پاک نشده. مردی وسط شلوغی ایستاده بود و یه پسربچه حدود دوازده ساله رو توی بغلش گرفته بود. لباس‌های بچه کاملاً خونی شده بود و سرش روی شونه مرد افتاده بود. صورت مرد خاکی و آشفته بود و با صدایی که از اضطراب می‌لرزید کمک می‌خواست. خیابون قفل شده بود. ماشین‌ها پشت سر هم ایستاده بودند و هیچ‌کس نمی‌تونست جلو بره. چند نفرمون سریع دویدیم جلو. با زحمت یکی از ماشین‌ها رو کنار زدیم. در عقب رو باز کردیم و پسر بچه رو با احتیاط گذاشتیم داخل ماشین. صورتش رنگ نداشت و فقط صدای نفس‌های کوتاهش شنیده می‌شد. راننده بدون اینکه چیزی بگه گاز داد و ماشین به سمت بیمارستان حرکت کرد. بعد از اون، خودم سریع به سمت شهرک ایثار راه افتادم. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که صدای زنی از پشت سرم بلند شد. «آقای حسینی… آقای حسینی…!» برگشتم. همسر یکی از پاسدارها بود. روسریش کمی از سرش افتاده بود و نفس‌نفس می‌زد. نگرانی توی چشم‌هاش موج می‌زد. با صدایی لرزان پرسید: «کجا رو زدن؟… چی شده؟» نگاهش پر از ترس بود؛ ترس از اینکه شاید نام همسرش بین خبرها باشد. چند لحظه فقط نگاهمان به هم افتاد. جواب دقیقی نداشتم. فقط گفتم دارم میرم ببینم چه خبر شده. راه افتادم سمت شهرک ایثار. هرچه جلوتر می‌رفتم، صحنه‌ها سنگین‌تر می‌شد. مردم با عجله این طرف و آن طرف می‌دویدند. بعضی‌ها اسم عزیزانشان را صدا می‌زدند، بعضی‌ها مات و بی‌حرکت فقط نگاه می‌کردند. اما بین همه آن صحنه‌ها، یک تصویر هست که هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شود. مادری را دیدم که با تمام توان به سمت ورزشگاه می‌دوید. چادرش پشت سرش کشیده می‌شد و نفسش به شماره افتاده بود. معلوم بود دلش طاقت نیاورده و خودش را به دل حادثه زده. چند قدم که دوید، ناگهان پایش به لبه جدول گیر کرد و محکم به زمین خورد. برای لحظه‌ای روی زمین ماند. بعد با دست‌های لرزان خودش را بالا کشید. اشک روی صورتش جاری بود و با صدایی که از عمق جانش می‌آمد فریاد می‌زد: «عزیزِ مادر… دارم میام… صبر کن… دارم میام…» صدای گریه‌اش میان همهمه مردم می‌پیچید. همان لحظه، انگار زمان برای من ایستاد. صحنه‌ای که سال‌ها فقط از زبان روضه‌خوان‌ها و بزرگ‌ترها شنیده بودم، یک‌دفعه جلوی چشمم زنده شد. حس کردم دارم همان روایت تاریخی را با چشم خودم می‌بینم… انگار حضرت زینب(س) است که با دلِ شکسته و قدم‌های لرزان، خودش را به سمت گودال می‌رساند. ✍️ محمدحسین حسینی (شاهد عینی)
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدیو هایی که گرفتیم رو طی روزهای آینده براتون میگذاریمشون، فعلا باید برسیم به مراسم وداع با امام شهیدمون.
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیشب رسیدیم شیراز گفتیم لباسامونو بشوریم تر و تمیز بریم سمت تهران. هیچی دیگه لباسشویی داشت میومد تو هال 😂