ناپدید شدن بیمارا، شب اول کارآموزی بخش دی رو برای من به یه وحشت بی پایان تبدیل کرد من میترسیدم اینجا گیر بیفتم و حالا این اتفاق افتاده بود👾! !
#بخش_دی
من دانشجوی روانپزشکی بودم این تخصصی نبود که دوست داشتم اما مجبور بودم انجامش بدم با این حال خیلیا بهم میگفتن که توی این کار خوبم!💉
#بخش_دی
برای همین خوب بودن استادهام تصمیم گرفتن من رو به تیمارستان اصلی شهر منتقل کنن تا اونجا کار کنم جایی که تمام بیماران روانی خطرناک بستری میشدن😶🌫🎭!
#بخش_دی
اونجا پر از بیمارای ترسناکی بود که به خاطر آسیب زدن به آدما بستری شده بودن و بخش دی معروف ترین بخش اونجا بود جایی که یکی از خطرناک ترین بیمارها بستری بود🩸. . .
#بخش_دی
این رو وقتی فهمیدم که برای شیفت شب به اون بخش رفتم و شرایطم وقتی بدتر شد که نامزد سابقم رو دیدم که باهام شیفته اون میخواست توی بدترین زمان ممکن باهام حرف بزنه و رابطمون رو برگردونه! ! !
#بخش_دی
اما من نمیتونستم روی این موضوع فکر کنم. تمام فکر من درگیر این بود که این بخش آنتن تلفن هم نداره درها هم شبها قفل میشه و من اینجا حبس میشم اون هم با بیمارای خطرناک. . .👩🏻🦯
#بخش_دی
اتند بخش بهمون گفت که با بیمارها مصاحبه کنیم. من وحشت کرده بودم اما باید انجامش میدادم... بیمار اولم رو مردی انتخاب کردم که اسکیزوفرنی داشت🪱. . .
#بخش_دی
اون همش بهم میگفت که افکار آسیب زدن اطرافیانش رو داره و من میخواستم مطمئن شم اون قصد آسیب زدن به من رو نداره اما لبخند عجیبش من رو بیشتر می ترسوند.🩸
#بخش_دی
بیمار بعدی زنی بود که افسردگی داشت. اون امن به نظر میرسید و کل مدت بافتنی میبافت اما بهم گفت🧶
"امشب مراقب خودت باش ایمی"
این یه هشدار شوم بود!
#بخش_دی
بین بیمارها، کمرون نامزد سابقم مدام نزدیکم میشد و سعی میکرد باهام حرف بزنه. اما من درگیر افکارم بودم.
چرا اون زن بهم هشدار داد؟ چه خطری تهدیدم میکرد؟
#بخش_دی
آیا اون خطر مربوط به اتاق قفل شده ی آخر راهرو بود؟
همونجایی که بیمار خطرناک بخش بستری شده بود و دست و پاش رو به تخت بسته بودن؟!🤧
#بخش_دی
اما اون میتونست خطری برای ما داشته باشه؟
ما کد خروج رو داشتیم و آزاد بودیم. اینها همش فکرهای ترسناک من بود؛ نه؟!👺
#بخش_دی