اون همش بهم میگفت که افکار آسیب زدن اطرافیانش رو داره و من میخواستم مطمئن شم اون قصد آسیب زدن به من رو نداره اما لبخند عجیبش من رو بیشتر می ترسوند.🩸
#بخش_دی
بیمار بعدی زنی بود که افسردگی داشت. اون امن به نظر میرسید و کل مدت بافتنی میبافت اما بهم گفت🧶
"امشب مراقب خودت باش ایمی"
این یه هشدار شوم بود!
#بخش_دی
بین بیمارها، کمرون نامزد سابقم مدام نزدیکم میشد و سعی میکرد باهام حرف بزنه. اما من درگیر افکارم بودم.
چرا اون زن بهم هشدار داد؟ چه خطری تهدیدم میکرد؟
#بخش_دی
آیا اون خطر مربوط به اتاق قفل شده ی آخر راهرو بود؟
همونجایی که بیمار خطرناک بخش بستری شده بود و دست و پاش رو به تخت بسته بودن؟!🤧
#بخش_دی
اما اون میتونست خطری برای ما داشته باشه؟
ما کد خروج رو داشتیم و آزاد بودیم. اینها همش فکرهای ترسناک من بود؛ نه؟!👺
#بخش_دی
اما اینطور نبود!
از نیمه های شب آدمهای بخش یکی یکی ناپدید میشدن من نمیدونستم داره چه اتفاقی میفته اما اتند و پرستارها میگفتن اونها برای استراحت رفتن. . .💀!
#بخش_دی
اما باور پذیر نبود چون من رد خون رو روی زمین دیدم اما گفتن به خاطر ترس دچار توهم شدی... اما اونها واقعا داشتن ناپدید میشدن👣🩸. . .!
#بخش_دی
اینجا چه خبر بود؟
چه اتفاقی داشت میفتاد؟
کی داشت اینکارها رو میکرد؟
ما اینجا گیر کرده بودیم؟
چطور باید نجات پیدا میکردیم؟
[💀🥩🔗]
#بخش_دی
بخــش دی:
"نشـرکوله پشتـی"
تعـدادصفـحات:287|🌝🌷
نویــسنده:فریدامک فادن|🌱📝
انتشـارات:نون|🌿🦦
ژانـر:جنایی،معمایی|🤍✨
قیمتقبلازتخفیف:410/000تومان
قیمتبعدازتخفیف:350/000تومان
برای داشتنش مناینجام|👇🏻🫀
@moon_ad
https://eitaa.com/joinchat/2063532783C8478db537b