eitaa logo
کتابفروشیِ‌‌دِیزی‌مون
4.4هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
377 ویدیو
1 فایل
‹ بـنـام‌او › مـن پـَریـسـام، و اینجـا کتـاب‌فـروشـی‌منـه🫶🏻>> بـا خـوندن هـر داستـان تـو یِ دنـیای دیگـه سفـر کنیـد؛🪞🦢 ꒱ ارتباط‌با‌مـن: @moon_ad ꒱ رضایتِ‌قلـب‌ها: @rezayat_book ꒱ تبلــیغات: @tab_dizzymoon _ارسال‌ازتـهران📦
مشاهده در ایتا
دانلود
انقدر خوب نوشته شده که وقتی تموم شه نمیتونین از فکرش بیرون بیاید😭😭
توی همین فضا داستان یه زن شکل میگیره زنی که سکوتش هم پر حرفه . . . این کتاب، فقط قصه یه خانواده توی شیراز نیست! ! ! شما با این کتاب قراره تاریخ ایران رو ورق بزنید روایت ساده نیست🌪⚡️
میتونید حدس بزنید چه کتابیه؟!
دقیقا!🤭
فکر نکنید که سووشون فقط یه رمان پرمخاطب تو ایرانه! ! ! نه این کتاب از اوناییه که مرزها رو رد کرده و داستانش به گوش دنیا رسیده این اولین رمانیه که یه زن ایرانی نوشتتش و از همون اول یه موج عظیم راه انداخت روایت بی نظیر از تاریخ ایران✋🏻🔥
کتاب امروزمون به بیشتر از ۱۶ زبان زنده دنیا ترجمه شده از انگلیسی و فرانسوی و آلمانی گرفته تا نروژی و ژاپنی و چینی. . .🤌🏻 و نگم از امتیازایی که تو سراسر دنیا گرفته ! ! آره درست شنیدین اولین رمان یه زن ایرانی امتیاز جهانی داره اونم چه امتیاز خفنی😌🫴🏻
حالا بریم که معرفیشو داشته باشیم
همه چیز از شیراز شروع شد. از شهری که پاش تو دل تاریخ گیر بود. اون روزها شیراز زیر سایه جنگ قحطی و آشوب نفس می کشید اما تو دل همین آشوب یه عاشقانه آروم آروم شکل میگرفت. از لحظه ای که یوسف از فرنگ برگشت و پاش دوباره به این خاک رسید! !
شهری که با تمام زخمهاش هنوز براش آشنا بود. وسط اون هیاهو ناامنی و خبرهای قحطی یوسف برگشته بود نه برای خودش برای حق مردمش. . ! اون روز به سمت سنگ سیاه راه افتاده بود برای عیادت درویش بیمارشون اما توی اون راه توی همون کوچه خلوت اون چشمها همه چیز رو عوض کرد:))
به قصد پرسیدن آدرس نزدیک شده بود اما تو همون لحظه با اون نگاه زمان ایستاد. اولش ترسیده بود. یه مرد تنها تو دل یه کوچه خلوت نگهش داشته بود معلوم بود که میترسید این روزا دیگه شهر امن نبود مخصوصاً برای دخترها اما وقتی که دید یوسف دنبال آدرس میگرده نگاهش نرم شد. .
يوسف اون روز از اون دختر گذشت اما اون چشمها و اون نگاه همراهش اومدن درست عصر همون روز بود که شهر زیر و رو شد خیابونها پر از سرباز و فریاد بود. . . خبر رسید که مدرسه دخترونه هم به هم ریخته و خواستن روبنده ها رو بردارن!
زری هیچکس رو نداشت که براش چادر و لباس مناسب بیاره گوشه دلش آروم گفت ای کاش سواری که امروز دیدم دوباره نجاتم بده. انگار صداش به آسمونها رسیده بود چون وقتی که به دوستش مهری زنگ زد به جای پیشکار مهری مردی رو دید که چشماش مثل زمرد میدرخشید و چادری که براش آورده بود توی روزنامه پیچیده شده بود.:))