eitaa logo
کتابفروشیِ‌‌دِیزی‌مون
4.4هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
377 ویدیو
1 فایل
‹ بـنـام‌او › مـن پـَریـسـام، و اینجـا کتـاب‌فـروشـی‌منـه🫶🏻>> بـا خـوندن هـر داستـان تـو یِ دنـیای دیگـه سفـر کنیـد؛🪞🦢 ꒱ ارتباط‌با‌مـن: @moon_ad ꒱ رضایتِ‌قلـب‌ها: @rezayat_book ꒱ تبلــیغات: @tab_dizzymoon _ارسال‌ازتـهران📦
مشاهده در ایتا
دانلود
شهری که با تمام زخمهاش هنوز براش آشنا بود. وسط اون هیاهو ناامنی و خبرهای قحطی یوسف برگشته بود نه برای خودش برای حق مردمش. . ! اون روز به سمت سنگ سیاه راه افتاده بود برای عیادت درویش بیمارشون اما توی اون راه توی همون کوچه خلوت اون چشمها همه چیز رو عوض کرد:))
به قصد پرسیدن آدرس نزدیک شده بود اما تو همون لحظه با اون نگاه زمان ایستاد. اولش ترسیده بود. یه مرد تنها تو دل یه کوچه خلوت نگهش داشته بود معلوم بود که میترسید این روزا دیگه شهر امن نبود مخصوصاً برای دخترها اما وقتی که دید یوسف دنبال آدرس میگرده نگاهش نرم شد. .
يوسف اون روز از اون دختر گذشت اما اون چشمها و اون نگاه همراهش اومدن درست عصر همون روز بود که شهر زیر و رو شد خیابونها پر از سرباز و فریاد بود. . . خبر رسید که مدرسه دخترونه هم به هم ریخته و خواستن روبنده ها رو بردارن!
زری هیچکس رو نداشت که براش چادر و لباس مناسب بیاره گوشه دلش آروم گفت ای کاش سواری که امروز دیدم دوباره نجاتم بده. انگار صداش به آسمونها رسیده بود چون وقتی که به دوستش مهری زنگ زد به جای پیشکار مهری مردی رو دید که چشماش مثل زمرد میدرخشید و چادری که براش آورده بود توی روزنامه پیچیده شده بود.:))
زری نمی دونست چطور چادر رو سر کنه . . برای همین دستای زمخت و بزرگ مرد گوشه های چادر رو کشید و روی سر زری گذاشت با همون دستا چادر رو زیر گلوی زری با یه سنجاق فیکس کرد. نفس دختر تمام مدت توی سینه اش حبس بود. اون لحظه بود که یوسف تصمیم گرفت تا خونه برسونتش. . .
بر خلاف تصور تمام راهشون به سکوت نگذشت یوسف نه فقط به حرفهای زری بلکه به صداش هم گوش میداد. صدایی که به عقیده اون مثل مخمل نرم بود وقتی این رو به زبون آورد گونه های دختر سرخ شد و سکوت کرد وقتی به درگاه خونه رسیدن زری یک بار دیگه به اون چشمهای زمردی خیره شد. . .
مرد رو به خونه دعوت کرد اما اون درباره شکوفه گل یخی که توی حیاطشون بود حرف زد. . و بعد درباره تموم شدن سربازیش زری خوب میدونست که مرد از چی حرف میزنه یوسف ازش خواسته بود که منتظرش بمونه... و همین شروع عشق بود یه عشق ساده اما عمیق تو دل یه شهر قحطی زده و پرآشوب:))
هیچ وقت فکرشو میکردید به کتاب ایرانی اونقدر مشهور بشه که تو سراسر دنیا و تو یکی از معتبرترین سایت های کتابخونی یه همچین امتیاز خفنی داشته باشه؟!🥺⭐️ یه رمان معمولی نیست به بخشی از تاریخ و هویت ماست که خوندنش خالی از لطف نیست🌱
ولی فقط این نیست که کتابمون از اون کتاباییه که یه عالمه افتخاراتو نکوداشت داره🏆. . . کتابی که یکی از پر مخاطب ترین رمانهای فارسیه و به ۱۷ زبان زنده ترجمه شده و دنیا رو زیر و رو کرده🔥!!! واقعا حیفه به عنوان یه ایرانی یه همچین رمانی توی کتابخونه ات نباشه🤌🏻
سووشون فقط یه داستان نیست یه حسه ... از همون خط اول یه هوای قدیمی می پیچه دور سرت بوی خاک شیراز صدای سم اسب ها، پچ پچ مردم توی بازار و دل نگرونی یه زن که تو دل خونه ش دنبال یه ذره آرامشه. . .
فضای کتاب پر از دلتنگیه... ولی یه دلتنگی زیبا❤️‍🩹 از اونایی که باهاش بغضت میگیره ولی نمیتونی بذاریش زمین. . قراره بری وسط یه شهر اشغال شده کنار زری زندگی کنی ترساشو بفهمی با یوسف حرف بزنی شجاعتشو لمس کنی و کم کم بفهمی قهرماناهمیشه زره نمیپوشن... گاهی فقط نمیترسن .❤️‍🔥🫠
یکی از چیزایی که سووشون رو این قدر موندگار کرده شخصیت پردازیشه👥. . نه شخصیت های کلیشه ای داره نه تیپهای سیاه و سفید آدمهاش واقعی ان مثل خودمون .