این خانوم اسمش"میزری لارکه"ایشون آجیل مشکل گشای پدرشه🚶🏻♀
یعنی پدرش که یه خون آشام قوی و با نفوذه هر مشکل دیپلماتیکی که پیدا می کنه "میزری" رو عین سیب زمینی میفروشه😭
#عروس
این بار هم استثنا نیست!☝️🏻
آلفای گرگینه ها عوض شده و پدر میزری که به دنبال ایجاد صلح با اوناست پیشنهادیه ازدواج دیپلماتیک بین خون آشام ها و گرگینه ها رو میده و آلفای گرگینه ها هم قبول میکنه🐺.
#عروس
حالا این ازدواج بین کیا برگزار میشه ؟
بله درست حدس زدید . . .
بین میزری و آلفای گرگینه ها البته که میزری اول قبول نمیکنه ولی به دلایلی که من میدونم ولی شما نه😁 یهو قبول میکنه! !
#عروس
اینجوری میشه که ما باید حاضر شیم تا تو یه عروسی باستانی بین یه خون آشام و یه گرگینه شرکت کنیم😌
فقط حواستون باشه که این یه عروسی معمولی نیست
این عروسی بین دو تا دشمن خونیه:)))
#عروس
همه میدونن خون آشام ها و گرگینه ها سالیان ساله که دشمن قسم خورده همدیگه هستن اما گوش پدر میزری به این حرفها بدهکار نیست و میخواد با یه ازدواج سال ها جنگ و دشمنی رو تموم کنه!
زهی خیال باطل💀
#عروس
من یه خون آشامم!
ولی حالا مجبورم برای بقای نسل خون آشام ها بعد از ۲۰۰ سال جنگ و درگیری ، با یه گرگینه ازدواج کنم. . . البته من خیلی وقته که سرنوشتم رو پذیرفتم و باهاش کنار اومدم
#عروس
۸ ساله بودم که پدرم رهبر خون آشام ها منو به عنوان وجه المصالحه به دنیای انسانها فرستاد. . .
اون بدون هیچ احساسی منو اونجا رها کرد...
دختر خودش رو فقط به خاطر اینکه صلح بین دو گروه پابرجا بمونه. . .
#عروس
من برای پدرم فقط به وسیله بودم!
حتی وقتی بقیه خون آشام ها منو مسخره و خیانت کار صدا میکردن بهم توجهی نکرد...
من قرار بود ده سال توی دنیای انسانها زندگی کنم! ده سالی که سخت ترین سالهای عمرم بود
#عروس
چند سال به همین ترتیب گذشت. . .
سالهایی که تنها با برادرم از دنیای خون آشام ها ارتباط داشتم...
تا اینکه یک روز ماموری از طرف پدرم اومد تا منو به لونه فرا بخونه.... دوران صلح به پایان رسید بود قرار بود جنگی بین خون آشام ها و انسانها در بگیره و...
#عروس
برنده این جنگ از همین الان مشخص بود
تعداد خون آشام ها به حدی کم بود که قطعا زیاد دووم نمیاوردیم...💀
واسه همین پدرم نقشه جدیدی در سر داشت آلفای گرگینه ها به تازگی عوض شده بود...
اون رهبری صلح جو بود و پدرم اینبار میخواست دست دوستی به سمت اونها دراز کنه. . .
#عروس