eitaa logo
کتابفروشیِ‌‌دِیزی‌مون
4.3هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
377 ویدیو
1 فایل
‹ بـنـام‌او › مـن پـَریـسـام، و اینجـا کتـاب‌فـروشـی‌منـه🫶🏻>> بـا خـوندن هـر داستـان تـو یِ دنـیای دیگـه سفـر کنیـد؛🪞🦢 ꒱ ارتباط‌با‌مـن: @moon_ad ꒱ رضایتِ‌قلـب‌ها: @rezayat_book ꒱ تبلــیغات: @tab_dizzymoon _ارسال‌ازتـهران📦
مشاهده در ایتا
دانلود
اولین جمله که باهاش مواجه میشید...🤧
های این هفتههه:)))💘 [بچه ها یه نگاه به قیمت‌های ارسال بکنید،واقعا برای من ضرر میشه پس فکر میکنم از این به بعد باید هزینه ارسال رو 58 هزار تومن بکنم🫠🫴🏻]
سلام سلامم عصرتون بخیر_! خب موافقیــد خودتون ژانر کتاب معرفی امروزمونو انتخاب کنید؟!😉☝️🏻 [ @moon_ad ]
خب کلی پیشنهاد داشتیم ولی بیشتر دوست داشتید کتاب جنایی و معمایی باشه،پس موافقید امروزمونو با فریدا مک فادن بگذرونیم؟!😶‍🌫
من فقط میخواستم به خدمتکار ساده بشم. . . اونا خانواده ی مهربون و پولداری به نظر میومدن. . . اما رفته رفته همه چیز رو به سیاهی رفت و حالا من توی این خونه با یه خانواده ی پر رمز و راز و روانی گیر افتادم! ! !
وقتی در باز نشد به خودم اومدم و تازه فهمیدم چه فاجعه اتفاق افتاده. . بلاخره شک هام به واقعیت تبدیل شد و اونها من رو توی این اتاق زندانی کردن و الان هیچ راهی فراری نداشتم، هیچ ارتباطی با بیرون نداشتم قرار بود انقدر اینجا نگهم دارن تا بمیرم!😶‍🌫‼️
ماه ها پشت ماشینم میخوابیدم و ساندویچ سرد میخوردم🥲🫴🏻 پس وقتی فهمیدم یه خانواده ی پولدار به یک خدمتکار نیاز دارن چشم هام از خوشحالی برق زد و میدونستم اون شغل رو میخوام. . . ولی این اشتباه ترین تصمیم زندگیم بود.‼️
زمانی که بعد از ده سال از زندان بیرون اومدم میدونستم که واقعا به یک کار نیاز دارم. پس تصمیم گرفتم همه جارو برای کار بگردم ولی هیچ جا به کسی که ده سال از عمرش رو داخل زندان بود کار نمیداد. .
من به عنوان خدمتکار توی یه خونه که متعلق به یکی از ثروتمند ترین خانواده های شهر بود استخدام شدم، خانواده ای که از بیرون گرون و بی نقص به نظر میومدن ولی پشت درهای خونه چیزهای بیشتری بود. . .🤫
اولش همه چیز عادی بود خونه ی ساده ای که به خدمتکار نیاز داشت ولی نمیتونستم اون حس دلهره آوری که نسبت به اتاقی که بهم دادن رو از دلم بیرون کنم. اون اتاق وحشتناک به نظر میومد:))👁
درش نسبت به بقیه ی درها ضخیم تر بود و روش جای کشیده شدن ناخون بود، قفل در رو به بیرون بود و پنجره ی اتاق با چسب بسته شده بود و تنها نماش ساختمون پشتی بود. اتاقی که مشخص بود اگه توش گیر بیوفتم هرگز ازش نجات پیدا نمیکنم. . .
همه ی اینها داشت باعث میشد احساس ناامنی داشته باشم هیچکس رو نمیفرستاد که پنجره رو درست کنه یا جای قفل رو عوض کنه حرف هاش رو تغییر میداد و از بقیه ی زنهای اطراف در مورد دیوونه بودنش میشنیدم.