eitaa logo
کتابفروشیِ‌‌دِیزی‌مون
4.4هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
377 ویدیو
1 فایل
‹ بـنـام‌او › مـن پـَریـسـام، و اینجـا کتـاب‌فـروشـی‌منـه🫶🏻>> بـا خـوندن هـر داستـان تـو یِ دنـیای دیگـه سفـر کنیـد؛🪞🦢 ꒱ ارتباط‌با‌مـن: @moon_ad ꒱ رضایتِ‌قلـب‌ها: @rezayat_book ꒱ تبلــیغات: @tab_dizzymoon _ارسال‌ازتـهران📦
مشاهده در ایتا
دانلود
اونایی که قدرت سایه الهی رو به ارث میبرن ، تبدیل به کیمیاگری توانا میشن و حتی میتونن سنگ رو به طلا تبدیل کنن اما هر کسی فقط میتونه واجد داشتن یه قدرت باشه و این مسئله برای مادرم دردسرساز شد چرا که اون توانایی درمانگری و کیمیاگری رو با هم داشت. . .
کاهن اعظم این موضوع رو نمی پذیرفت ولی مادرم قول داد که فقط از قدرت درمانگری استفاده کنه تا بتونه زنده بمونه. . . در تمام این سالها همه چیز خوب پیش می رفت تا به امروز روزی که منو مادرم برای معامله بال شیطان به بازار رفتیم. . .😶‍🌫
"بال شیطان" دارویی جادویی بود که می تونست وحشتناک ترین بیماری ها رو درمان کنه ولی خرید و فروشش فقط برای اشراف بود و مردم عادی به جز درمانگران اجازه دسترسی بهش رو نداشتن مجازات اینکار ۲۰ ضربه شلاق در ملا عام بود. . .
اما من و مامان امروز قرار بود این قانون رو بشکنیم چون مامان به اون وسایل پزشکی نیاز داشت و میخواست با بال شیطان معاوضه اش کنه. . . همه چیز داشت خوب پیش می رفت ولی ناگهان کاهن اعظم و سربازا پیداشون شد!
اون تاجر لعنتی ما رو فروخته بود! کاهن اعظم و فرمانده نگهبانان هم که از مامان به خاطر اینکه دو توانایی الهی داشت متنفر و منتظر چنین فرصتی بودن ، سریع به اینجا اومده بودن! اما لحظه بعد متوجه شدم که اونا . . .🤧
اونا نمیخواستن مامان رو شلاق بزنن! بلکه تصمیم به سوزوندنش داشتن ، چون اونو یه جادوگر می دونستن. . . نمیتونستم باور کنم ولی گریه ها و خواهش هام فایده نداشت... مادرم جلوی چشمام سوخت و به خاکستر تبدیل شد. . .🤯
تنها آخرین حرفهای مادرم تو گوشام زنگ میزد به بابا و سفی بگو کلی دوسشون دارم همین به همین راحتی مادرم مرد و دنیای من عوض شد حالا چجور باید این خبر رو به اونا برسونم!؟:)
دختری که بال در آورد🕊 دنیایی درگیر در نبرد بین خدایان انسانها و شیاطین جایی که تنها ، قوی ترین قلبها به آن راه می یابند. آزمون شجاعت و وفاداری انتخاب بین عشق و قدرت!
داستانی پر از اتفاقات غیر منتظره هیجان نبرد بین خیر🏺 و شر آزمون شجاعت و انتخاب بین وفاداری و عشق کتابی که حتی یه ثانیه هم نمیتونید ولش کنید.✋🏻🔥
چیزی که من براتون تعریف کردم فقط دو فصل از این داستان بود دو فصل از یه کتاب ۵۰۰ صفحه ای !!🤌🏻🔥
_قراره شیاطین وارد داستانمون بشن💀 _ با قدرت های سه گانه بیشتر آشنا شیم _"سفی" رو ببینیم و درگیر ماجراجویی هاش بشیم _ حتی یه عاشقانه ریز و با نمک هم قراره بخونیم _ خلاصه که حتی یه درصد داستان هم براتون نگفتم😎
"داستان دو تا راوی داره سفی و ایکاری" خواهرانی که بعد مرگ مادرشون هر کدوم وارد مسیرهای خطرناکی میشن که ممکنه سرنوشت تمام سرزمین رو عوض کنه !🤌🏻