eitaa logo
کتابفروشیِ‌‌دِیزی‌مون
4.4هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
377 ویدیو
1 فایل
‹ بـنـام‌او › مـن پـَریـسـام، و اینجـا کتـاب‌فـروشـی‌منـه🫶🏻>> بـا خـوندن هـر داستـان تـو یِ دنـیای دیگـه سفـر کنیـد؛🪞🦢 ꒱ ارتباط‌با‌مـن: @moon_ad ꒱ رضایتِ‌قلـب‌ها: @rezayat_book ꒱ تبلــیغات: @tab_dizzymoon _ارسال‌ازتـهران📦
مشاهده در ایتا
دانلود
این کتاب واسه کــساییه که دنبال داستانایی با هیجان زیاد رمز و راز و چیزای دارک میگــردن مخصوصاً اگه طرفــدار دنیای گوتیک بارگـــه های روان شناختی و مرموز باشی،این کتاب برای خودت ساخته شــده🕷🕸
داستان از جایی شروع میشه که یه نامه ی عجیب، زندگی رو زیر و رو میکنه نه یه نامه ی معمولی یه نامه ی پـــر از تـــرس و الــتـــمــاس از طرف کسی که از یه کابوس واقعی کمک می خواد. . .😶‍🌫
یه دخــتر مجبور میشه به یه عمارت دور افتاده توی دل جنگل سفر کنه اونم نه برای تفریح بلکه برای نجات یکی از نزدیکاش. . . اما از لحظه ای کـه وارد اون خونـــــه میشه،حس میکنه یه چیــزی درست نیست. . .😦🗝
هر چی جــلوتر میــره بیشــتر غرق رازهــای اون خــونواده ی عجیــب میشه تا جایی که دیگه مطمئن نیســت چیــزی که داره میبینه واقعیه یا ســاخته ی ذهنــشه! و فقط یه راه داره:فهمیدن حقیقت حتی اگه بهای سنگینی داشته باشه
نوئمی تابوآدا _22 ســالشه دمــدمــی مــزاجــه _عاشـــق مــد و لـــباســهای رنگـــیه _کــلا اجتـــماعی و خـــوش برخـــورده _موهـــای مـــوج دار و لبـــهای درشـــت _دختـــر زرنـــگ و نــترســـیه
کاتالینا تابوآدا _27 سالـــشه دخــتر عمـــوی نوئـــمــی _مـــوهــای خـــرمایـــی رنـــگ داره _پـــدر و مـــادرش رو در کودکی از دســـت داده _بـــا ویرجیـــل دویـــل ازدواج کــرده _به عـــمارت دویـــل رفـــته و حــالا مریضـــه
ویرجـــیل دویـل _35 ســـالشه همـــسر کــاتالینـــا _خوشـــتیـــپ و قــد بلـــنده _چشـــمــهای آبـــی بــی روح و مــوهــای روشــن _آدم کــم حــرف و نه چنــدان اجـــتماعی
هیــچ وقت فکر نمــیکردم یه تــیکه کاغـذ زندگیمـو عوض کـنه نامـه ای از طــرف کاتالـینا، دختــر عمــوی نازنیــنم هـمون شبــی که تــوی مهمــونی خــونه ی تونــانس بودم یه تــماس تلفــنی همــه چــیزو بهم ریخت بابام بود با صدایی که نه خشم داشت نه نگرانی فقط یه جور عجله ی مرموز گفت:برگرد خونه!💀
نامـه رو بهـم دادن کاتالـــینا توی اون نوشــته از خونـه ای حـرف زده بود کــه توی قلــب به جنـگل متــروکه قرار داشـت. از صدای زمـزمه های شبانه از دیوارهایی که انگار نفس میکشیدن از سایه هایی که مدام دنــبالش بودن چیزی توی لحنش بود. . . انگار عقل و جنون رو با هم قاطی کرده بود. . .🥀
کاتـــالیــنا چند مــاه پیــش یه دفعــه ای ازدواج کــرده بود با مــردی به اســم ویرجــیل دویــل یه اســم قــدیمــی از یــه خــانواده ی پــر رمــز و راز کســی ازش خــبر نداشــت ایــنکه چطــور آشنــا شــدن یا اینکه چــرا اون قدر سریع رفــتن تــو دل یه عمــارت وســط جــنگل اما حــالا انگار همه ی اون عشق ناگهانی داشت به به تراژدی تبدیل میشد. . .🤭
پــدرم ازم خــواســت که به دیــدن کاتــالــینا بــرم؛ گفــت بایــد شــخصــاً وضعــيتشو بــررسی کنــم و اگــر لــازم بود هر کــاری برای کمکــش انجــام بــدم در برابــرش قــول داد کــه اجــازه مــیده ادامه ی تحصـــیلم رو اون جایــی بخــونم که خــودم میخــوام همــون رؤیایی که همیشه ازم دریــغ کرده بود. قبول کردم. . . شاید از سر دلسوزی شاید از روی بلند پروازی!
قرار شـــد با قــطار راهی جنــوب بشــم. روز دوشنبــه به راســت به سمـــت جایــی که خــانواده ی دویــل تــوش زنــدگــی میکــردن؛ عمــارتی وســط درخــت هــای پیـــر و ســاکــت جایــی کــه هیــچ صـــدایی ازش بیــرون نمـــی اومــد. نمی دونســتم پا توی عمارتی میذارم که شاید دیگه هیچ وقت به دنیای بیرون برنگردم. . .🤭