eitaa logo
کتابفروشیِ‌‌دِیزی‌مون
4.3هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
377 ویدیو
1 فایل
‹ بـنـام‌او › مـن پـَریـسـام، و اینجـا کتـاب‌فـروشـی‌منـه🫶🏻>> بـا خـوندن هـر داستـان تـو یِ دنـیای دیگـه سفـر کنیـد؛🪞🦢 ꒱ ارتباط‌با‌مـن: @moon_ad ꒱ رضایتِ‌قلـب‌ها: @rezayat_book ꒱ تبلــیغات: @tab_dizzymoon _ارسال‌ازتـهران📦
مشاهده در ایتا
دانلود
های این هفته💁🏻‍♀️💘 ممنون از اعتمادتون: ))
خب خب شبتون بخیرر🤍! امشب اومدم یه کتاب با وایب آسیای شرقی و افسانه هاش بهتون معرفی کنم🫴🏻🙂‍↕️
اگه قبلاً دختر مهتاب رو نخوندی! داستان از وقتی شروع شد که شینگین با مادرش، الهه ماه روی ماه زندگی می کردن ولی یه روز همه چیز ریخت بهم. . چون معلوم شد الهه ماه به رازی داره که میتونه خشم خدایان آسمونی رو دوباره بیدار کنه !
شینگ ین مجبور میشه فرار کنه و توی سرزمین افلاک مخفی بشه اونجا یاد میگیره بجنگه جادو کنه و یواش یواش دل شاهزاده ی افلاک هم میبره✨ ولی ته دلش فقط یه هدف داشت: نجات مادرش!
داستان از زبون مادر شینگ ین(چانگ): صبح که چشم باز کردم خورشید دنیای فانی مثل آتیش از پشت پرده ی نازک می تابید توی اتاق گرماش سوزان بود و غیر قابل تحمل درخت ها گلها حتی خاک هم دیگه زنده نبود. انگار زمین داشت تموم میشد. هیچ کس نمی دونست چرا ...!
تو این جهنم ساکت و داغ فقط منتظر برگشت هوئی بودم خستگی بارداری افتاده بود به جونم و دلم شور می زد. . کاش کنارش بودم کاش دستام رو میگرفت و می گفت همه چیز درست میشه فقط اون بلد بود چطور قلبم رو آروم کنه. . :))
مثل اینکه خیلی ذوق زده شدید😭. .
بالاخره صدای قدم هاش اومد، مثل نجات بود. من رو بغل کرد گفت باید استراحت کنم ولی یه چیزی توی نگاهش فرق داشت. . . انگار دلش باهام نبود ازش پرسیدم چرا دیشب نیومدی خونه سکوت کرد و بعد گفت: فهمیده علت این فاجعه چیه!
نفس تو سینه ام حبس شد. حدس میزدم خدایان از ما خسته شدن اما اون گفت نه موضوع مربوط به پرندگان خورشیدیه با شنیدن اسم شون تنم لرزید همونایی که توی افسانه ها ازشون میخوندیم حالا اوج گرفته بودن و داشتن دنیا رو به آتیش میکشیدن. . .!
نفس تو سینه ام حبس شد. حدس میزدم خدایان از ما خسته شدن اما اون گفت نه موضوع مربوط به پرندگان خورشیدیه با شنیدن اسم شون تنم لرزید همونایی که توی افسانه ها ازشون میخوندیم حالا اوج گرفته بودن و داشتن دنیا رو به آتیش میکشیدن! !
گفت باهاشون حرف زده، ولی یا نشنیدن یا براشون مهم نبوده. بعد نگام کرد و گفت میخواد بره به جنگشون قلبم از جا کنده شد بهش گفتم نمی ذارم بری تو قراره بابای بچه مون باشی این جنگ مال تو نیست مال هیچ کس نیست . .
اما اون مصمم بود گفت زمین ها دارن میمیرن رودخونه ها خشک شدن و زمانمون داره تموم میشه گفت نمیتونه فقط تماشا کنه اون همیشه قهرمان مردم بوده حالا هم میخواست قهرمانشون بمونه!