eitaa logo
کتابفروشیِ‌‌دِیزی‌مون
4.4هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
377 ویدیو
1 فایل
‹ بـنـام‌او › مـن پـَریـسـام، و اینجـا کتـاب‌فـروشـی‌منـه🫶🏻>> بـا خـوندن هـر داستـان تـو یِ دنـیای دیگـه سفـر کنیـد؛🪞🦢 ꒱ ارتباط‌با‌مـن: @moon_ad ꒱ رضایتِ‌قلـب‌ها: @rezayat_book ꒱ تبلــیغات: @tab_dizzymoon _ارسال‌ازتـهران📦
مشاهده در ایتا
دانلود
نفس تو سینه ام حبس شد. حدس میزدم خدایان از ما خسته شدن اما اون گفت نه موضوع مربوط به پرندگان خورشیدیه با شنیدن اسم شون تنم لرزید همونایی که توی افسانه ها ازشون میخوندیم حالا اوج گرفته بودن و داشتن دنیا رو به آتیش میکشیدن. . .!
نفس تو سینه ام حبس شد. حدس میزدم خدایان از ما خسته شدن اما اون گفت نه موضوع مربوط به پرندگان خورشیدیه با شنیدن اسم شون تنم لرزید همونایی که توی افسانه ها ازشون میخوندیم حالا اوج گرفته بودن و داشتن دنیا رو به آتیش میکشیدن! !
گفت باهاشون حرف زده، ولی یا نشنیدن یا براشون مهم نبوده. بعد نگام کرد و گفت میخواد بره به جنگشون قلبم از جا کنده شد بهش گفتم نمی ذارم بری تو قراره بابای بچه مون باشی این جنگ مال تو نیست مال هیچ کس نیست . .
اما اون مصمم بود گفت زمین ها دارن میمیرن رودخونه ها خشک شدن و زمانمون داره تموم میشه گفت نمیتونه فقط تماشا کنه اون همیشه قهرمان مردم بوده حالا هم میخواست قهرمانشون بمونه!
اون شب نتونستم بخوابم داشتم از درون می سوختم... ولی یه چیزی تو دلم میگفت حق با هوئیه اون کسی بود که همه بهش امید داشتن کسی که اگه قرار باشه دنیا رو نجات بده، قطعا موفق میشه. .
از سر استیصال گفتم اونا محبوب خدایانن حتی اگه شکست شون بدی، خشم خدایان میریزه سرت! ولی هوئی با لبخند گفت شاید منم محبوب خدایان باشم اول باهاشون حرف میزنم. . . فقط اگه چاره ای نباشه میجنگم
ماجراجویی شینگین پر از نبرد راز عشق ممنوع و یه انتخاب خیلی سخته یا نجات مادرش یا نجات سرزمینش یه داستان فانتزی خفن که یک بار بخونی دیگه نمیتونی ولش کنی . .🫴🏻🥹
بچه ها این خلاصه از زبون مادر شینگ‌ینه و هنوز به داستان اصلی نرسیدیم💁🏻‍♀️
داستان از زبون شینگ ین: افسانه های زیادی راجب مادرم وجود داره ولی مهم نیست کدوم رو باور میکنید مهم اینه که مادرم جاودانه شده و منم همراه اون نامیرا شدم. . .!
بجز من و مادرم و پینگئو کس دیگه ای در قصر زندگی نمیکرد گاهی اوقات که نصفه شب از خواب بیدار میشدم مادرم رو کنار ایوان میدیدم که با غمی بزرگ به سرزمین پایین نگاه میکنه. . .
من و مادرم روی ماه زندگی میکنیم مادرم الهه ماهه و مردم فانی روی زمین اونو میپرستن... حداقل این چیزی بود که فکر میکردم!