من چیهیرو ام. . . یه دختر ۱۰ ساله که پدر و مادرش تصمیم گرفتن از شهر خودشون به یه شهر دیگه مهاجرت کنن همه چیز تو راه عادی بود تا اینکه به اون مجسمه رسیدیم!
یه مجسمه ی عجیب که نگاهم رو خیره کرد👁و بعد، جاده ی صافی که میرفتیم پر از دست انداز شد. طوری که بابا به سختی ماشین رو کنترل کرد و وقتی جاده تموم شد ما مقابل یه دیوار بودیم. . .
تونل به شهری رسید که هیچکس توش نبود!اما غذاهای خیلی خوشمزه ای اونجا بود که مامان و بابا شروع به خوردنشون کردن من به اینجا اطمینان نداشتم اینجا چه خبر بود؟
حالا من تو شهری که اشباح خبیث اون رو اداره میکردن تنها گیر افتاده بودم جایی که از ادمیزاد خوششون نمیومد و باید پدر مادرم رو بر میگردوندم! اما میشد؟❤️🩹🥲
من یه بچه ی ۱۰ ساله بودم و در مقابلم یه روحخبیث بود چطور باید طلسم مادر و پدرم رو از بین می بردم؟ چه کسی کمکم میکرد؟ قرار بود خودمم گیر بیفتم؟ اینجا واقعا چه خبر بود؟!💀
یه داستان جالب و زیبا و دنیای دوست داشتنی که میازاکی همه ی هنر و استعدادش رو موقع ساختش استفاده کرده شخصیت های خیلی خوب که هر کدوم نمادی از انسان ها هستن. . .