eitaa logo
کتابفروشیِ‌‌دِیزی‌مون
4.4هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
377 ویدیو
1 فایل
‹ بـنـام‌او › مـن پـَریـسـام، و اینجـا کتـاب‌فـروشـی‌منـه🫶🏻>> بـا خـوندن هـر داستـان تـو یِ دنـیای دیگـه سفـر کنیـد؛🪞🦢 ꒱ ارتباط‌با‌مـن: @moon_ad ꒱ رضایتِ‌قلـب‌ها: @rezayat_book ꒱ تبلــیغات: @tab_dizzymoon _ارسال‌ازتـهران📦
مشاهده در ایتا
دانلود
دانته روسو همون شخصیتیه که تمام دخترا آرزوشو دارن (هم توی دنیای کتاب اینجوریه و هم توی دنیای واقعی🤣😭 ) یک شخصیت سرد و کاریزماتیک که سلطنت خودشو به پا کرده و میتونه کل بازارو روی انگشت کوچیکه ش بچرخونه!
این مرد دور خودش به دیوار بزرگ کشیده که رد شدن ازش آسون نیست ولی وقتی که ویوین ازش رد میشه و به نقطه امن دانته میرسه تازه میفهمه که شخصیت دانته چقدر شکسته و آسیب دیده ست...
و شخصیت ویوین قویه اما نه از نوع کلیشه ای که صرفا زبون تیزی داشته باشه اما رفتارش کاملا برعکسش ضعیف باشه ویوین حرف و رفتارش هر دو یچیز رو میگن اونم اینه که دانته نمیتونه کنترلش کنه و ازش استفاده کنه!
ویوین برای خواسته های خودش میجنگه و حتی از دانته که شخصیت با ابهتی محسوب میشه هم نمیترسه چون اون دختری نیست که زیر بار حرف زور و خواسته های دیگران بره و به سادگی کوتاه بیاد. . .
همین سلطه گری دانته و لجباز بودن ویوین یک داستان پر از کشمکش و بحث درست کرده که توی اون هیچکس حاضر نیست کوتاه بیاد و حق رو به نفر مقابلش بده رسما انگار دو تا آدم لجباز و یه دنده رو به روی هم قرار گرفتن ها👀🤌🏻
اگه از بیرون ببینی ویوین لو انگار همون دختر كامل لعنتيه. لباساش تا دکمه ی آخر فکر شده ن صدای پاشنه هاش اندازه گیری شده است و لبخندش؟ به ماسک حساب شده تو مهمونی های لاکچری نیویورک اون ملکه ی پشت پرده ست؛ کسی که شبهای پر زرق و برق رو میسازه اما پشت اون همه نظم و وقار دختریه که یه عمره بهش گفتن چی بپوشه کجا بره با کی باشه... و اونم فقط یاد گرفته بود به قانونو رعایت کنه ساکت بمون تا همه چی راحت تر بگذره
اون شب به شب خاص بود برق طلا تو فضا پخش بود همه چیز پرفکت ویوین با دقت همه جزئیات مراسمو چک میکرد تا اینکه اون وارد شد. دانته روسو! مردی که انگار از دل به تندیس مرمری بیرون اومده بود با نگاهی که انگار تا درون روحت رو میتونست بخونه همه توی شوک بودن چون وقتی دانته جایی ظاهر می شد یعنی دلیلی پشت این تصمیمش داشته و اون مردی نبود که هرجایی بخواد بره. . ‌
ویوین همون لحظه حس کرد یه چیزی داره توی دلش می لرزه... نه اون لرز عاشقونه ی فیلم ها یه چیزی سنگین تر پیچیده تر انگار آینده اش داشت از راه می رسید با کت و شلوار مشکی و نگاه یخ زده ولی این تازه اول بازی بود بازی ای که خیلی زود به خبر عجیب بهم زدش!
چند روز بعد خانواده اش تماس گرفتن گفتن باید بیاد خونه چون موضوع مهمی هست که باید در موردش حرف بزنن با دل آشوب رفت؛ مثل همیشه همه چیز رسمی ،خشک ساکت پدر و مادرش نشسته بودن آماده برای به اعلامیه ی بزرگ گفتن وقتشه. ‌. . وقت ازدواجه گفتن که دنیای قدرت عشق نمیخواد؛ اتحاد میخواد و براش به داماد انتخاب کردن!
قبل از اینکه حتی فرصت کنه سؤال بپرسه در باز شد... و اون اومد همون مرد اون شب. دانته روسو با اون حضور سنگین و لبخند نصفه نیمه ش توی خونه شون وایساده بود. ویوین احساس کرد زمین زیر پاش داره می لرزه نه از ترس... از گیجی از ناباوری از اینکه... دانته؟ همونه؟! همون دامادی که انتخاب کردن؟