اولین بار توی مغازه ام دیدمش!برای چاپ آگهی استخدام معلم نیاز به پول داشت توی مغازه ام در عوض چیزهای با ارزش به مردم پول قرض میدادم ولی این دختر بجز یه جفت گوشواره آب طلا هیچ چیز با ارزشی نداشت. . .
اون با مشتریهای دیگه ام هیچ فرقی نداشت ولی به مرور همه چی عوض شد... دختری ظریف و جذابی بود مغرور و کم حرف میدونستم کسی وسایلی بی ارزششو قبول نمیکنه پس قبول کردم که کمکش کنم تا اینکه روز به روز حسم بهش عجیب تر شد. . .
بارها و بارها سراغم اومد و در ازای وسایل کهنه و بی ارزش ازم پول میگرفت تا اینکه یه روز به خودم اومدم دیگه نمیخواستم بهش کمک کنم پس تا جایی که تونستم تحقیرش کردم و بهش فهموندم که این وسایل ارزشی ندارن و من دارم با قبول کردنشون بهش لطف میکنم. . .
ترکیبی از شرم و عصبانیت توی چشمای غمگینش بود!
از این کار نهایت لذتو بردم تمام شب به گونه های قرمز و خجالت زدش فکر میکردم میدونستم بازم میاد سراغم چون به اون پول نیاز داره میدونستم توی خونه اش چخبره و چرا میخواد معلم بشه. .
حدسم درست بود فردا دوباره برگشت...
این بار بیشتر بهش سخت گرفتم و دوباره تحقیرش کردم ولی اینبار چیزی نگفت سکوت کرد چون به پول احتیاج داشت
منم به اون... از دیدنش خشم توی چشماش لذت میبردم
میخواستم این دختر ۱۶ ساله مغرورو مال خودم کنم. .
ولی نمیدونستم این تحقیرها و این خشم قراره برام بد تموم بشه نمیدونستم قراره این جریان به جاهای خطرناکی کشیده بشه!
نازنین از پخته ترین کتاب های داستایوفسکی☝🏻‼️
داستان کوتاه و با ارزش در مورد دختری که برای فرار از زندگی جهنمی که داره تصمیم میگیره آگهی چاپ کنه ولی بی پولی اونو به جهنم اصلی میکشونه و پاش به مغازه ایی باز میشه که سرنوشتشو عوض میکنه. .