ترکیبی از شرم و عصبانیت توی چشمای غمگینش بود!
از این کار نهایت لذتو بردم تمام شب به گونه های قرمز و خجالت زدش فکر میکردم میدونستم بازم میاد سراغم چون به اون پول نیاز داره میدونستم توی خونه اش چخبره و چرا میخواد معلم بشه. .
حدسم درست بود فردا دوباره برگشت...
این بار بیشتر بهش سخت گرفتم و دوباره تحقیرش کردم ولی اینبار چیزی نگفت سکوت کرد چون به پول احتیاج داشت
منم به اون... از دیدنش خشم توی چشماش لذت میبردم
میخواستم این دختر ۱۶ ساله مغرورو مال خودم کنم. .
ولی نمیدونستم این تحقیرها و این خشم قراره برام بد تموم بشه نمیدونستم قراره این جریان به جاهای خطرناکی کشیده بشه!
نازنین از پخته ترین کتاب های داستایوفسکی☝🏻‼️
داستان کوتاه و با ارزش در مورد دختری که برای فرار از زندگی جهنمی که داره تصمیم میگیره آگهی چاپ کنه ولی بی پولی اونو به جهنم اصلی میکشونه و پاش به مغازه ایی باز میشه که سرنوشتشو عوض میکنه. .
اون آگهی استخدام میتونه زندگیشو زیر و رو کنه !
میتونست از اون جهنمی که توش زندگی میکنه فرار کنه اما نمیدونست وقتی پاشو تو اون مغازه بذاره وارد به جهنم دیگه میشه. . .
مغازه دار اونو از لحظه ورود زیر نظر گرفته بود دخترک وسایل کم ارزشی که داشت رو روی میز ریخت و منتظر به مغازه دار نگاه کرد. با گرو گذاشتن این وسایل میتونست یکم پول قرض بگیره پولی که زندگیشو عوض میکرد ....
مجبور بود برای چند بار پاشو توی اون مغازه بذاره. .
درسته توی اون مغازه خیلی تحقیر میشد ولی چاره دیگه ایی نداشت ، قبل از اون وارد مغازه های دیگه ای هم شده بود اما کسی ازش اون وسایل رو نمیخرید