eitaa logo
کتابفروشیِ‌‌دِیزی‌مون
4.3هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
377 ویدیو
1 فایل
‹ بـنـام‌او › مـن پـَریـسـام، و اینجـا کتـاب‌فـروشـی‌منـه🫶🏻>> بـا خـوندن هـر داستـان تـو یِ دنـیای دیگـه سفـر کنیـد؛🪞🦢 ꒱ ارتباط‌با‌مـن: @moon_ad ꒱ رضایتِ‌قلـب‌ها: @rezayat_book ꒱ تبلــیغات: @tab_dizzymoon _ارسال‌ازتـهران📦
مشاهده در ایتا
دانلود
میخواستم این دختر ۱۶ ساله مغرورو مال خودم کنم. . ‌ ولی نمیدونستم این تحقیرها و این خشم قراره برام بد تموم بشه نمیدونستم قراره این جریان به جاهای خطرناکی کشیده بشه!
نازنین از پخته ترین کتاب های داستایوفسکی☝🏻‼️ داستان کوتاه و با ارزش در مورد دختری که برای فرار از زندگی جهنمی که داره تصمیم میگیره آگهی چاپ کنه ولی بی پولی اونو به جهنم اصلی میکشونه و پاش به مغازه ایی باز میشه که سرنوشتشو عوض میکنه. . ‌
امتیاز کتاب توی سایتهای مختلف روسیه و دنیا🤌🏻✨️
نوشته های داستایوفسکی در عین سادگی مفهوم خیلی عمیقی دارن و سطح مطالعاتی شمارو بالا میبرن!
اول اینکه با خوندن کتاب نازنین معنی تصویر پشت و روی کتاب رو میفهمید!
دوم اینکه توی این کتاب شخصیت ها اسم ندارن! دلیل و تحلیلشو توی کتاب نوشته:)
اون آگهی استخدام میتونه زندگیشو زیر و رو کنه ! میتونست از اون جهنمی که توش زندگی میکنه فرار کنه اما نمیدونست وقتی پاشو تو اون مغازه بذاره وارد به جهنم دیگه میشه. . .
مغازه دار اونو از لحظه ورود زیر نظر گرفته بود دخترک وسایل کم ارزشی که داشت رو روی میز ریخت و منتظر به مغازه دار نگاه کرد. با گرو گذاشتن این وسایل میتونست یکم پول قرض بگیره پولی که زندگیشو عوض میکرد ....
با اون پول آگهی استخدام چاپ میکرد! میتونست به عنوان معلم خصوصی استخدام بشه و یه زندگی مستقل رو شروع کنه اما خیال خام بود اگهی اول جواب نداده بود. ‌. ‌
مجبور بود برای چند بار پاشو توی اون مغازه بذاره. . ‌ درسته توی اون مغازه خیلی تحقیر میشد ولی چاره دیگه ایی نداشت ، قبل از اون وارد مغازه های دیگه ای هم شده بود اما کسی ازش اون وسایل رو نمیخرید
مغازه دار به اومدن دخترک عادت کرده بود! طبق عادت همیشگیش دخترو تحقیر کرد . . .از این کار لذت میبرد با دیدن خشم و ناراحتی توی چشمای دخترک هیجان زده میشد و دخترک مجبور بود ساکت بمونه!
احساس مغازه دار این دفعه با همیشه متفاوت بود. . . همیشه دوست داشت دختر و اذیت کنه اما این بار چیز متفاوتی رو توی وجودش حس میکرد، یه حس قویتر حسی که وادارش میکرد دست به یه کار عجیب بزنه...