اون آگهی استخدام میتونه زندگیشو زیر و رو کنه !
میتونست از اون جهنمی که توش زندگی میکنه فرار کنه اما نمیدونست وقتی پاشو تو اون مغازه بذاره وارد به جهنم دیگه میشه. . .
مغازه دار اونو از لحظه ورود زیر نظر گرفته بود دخترک وسایل کم ارزشی که داشت رو روی میز ریخت و منتظر به مغازه دار نگاه کرد. با گرو گذاشتن این وسایل میتونست یکم پول قرض بگیره پولی که زندگیشو عوض میکرد ....
مجبور بود برای چند بار پاشو توی اون مغازه بذاره. .
درسته توی اون مغازه خیلی تحقیر میشد ولی چاره دیگه ایی نداشت ، قبل از اون وارد مغازه های دیگه ای هم شده بود اما کسی ازش اون وسایل رو نمیخرید
مغازه دار به اومدن دخترک عادت کرده بود!
طبق عادت همیشگیش دخترو تحقیر کرد . . .از این کار لذت میبرد با دیدن خشم و ناراحتی توی چشمای دخترک هیجان زده میشد و دخترک مجبور بود ساکت بمونه!
احساس مغازه دار این دفعه با همیشه متفاوت بود. . .
همیشه دوست داشت دختر و اذیت کنه اما این بار چیز متفاوتی رو توی وجودش حس میکرد، یه حس قویتر حسی که وادارش میکرد دست به یه کار عجیب بزنه...
میخواست برای همیشه اون دختر رو داشته باشه تا بتونه باهاش تفریح کنه برای همین به تصمیم عجیب گرفت دختر روحشم خبر نداشت که با وارد شدن به اون مغازه چه بلایی قراره سرش بیاد:)