eitaa logo
کتابفروشیِ‌‌دِیزی‌مون
4.4هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
377 ویدیو
1 فایل
‹ بـنـام‌او › مـن پـَریـسـام، و اینجـا کتـاب‌فـروشـی‌منـه🫶🏻>> بـا خـوندن هـر داستـان تـو یِ دنـیای دیگـه سفـر کنیـد؛🪞🦢 ꒱ ارتباط‌با‌مـن: @moon_ad ꒱ رضایتِ‌قلـب‌ها: @rezayat_book ꒱ تبلــیغات: @tab_dizzymoon _ارسال‌ازتـهران📦
مشاهده در ایتا
دانلود
پس فهمیدید چرا اون رو به دزدی آورده دیگه؟ حالا سیرس داستان ما یه برادر کوچیکتر داره که برای زندگیش هرکاری میکنه. . . برای همین سیرین دست به یه کار خطرناک میزنه‼️
اما سیرس داستان ما که یه دزد تازه کار نیست! اون به راحتی از دست نگهبان ها فرار میکنه امااااا اگه اوضاع به همین سادگی بود که داستان لوس میشد😭 موافقید؟؟؟
سیرس دستکش زره به نگهبان رو میدزده! این دستکش ارزش زیادی داره و به معنی یه زندگی عالی برای خودش و برادرشه و البته حکم مرگ. . .چون سربازهای ملکه کوچکترین رحمی ندارن:)))
میخواستم برادرم زندگی بهتری داشته باشه برای همین دست به یه قمار خطرناک زدم دزدیدن دستکش به نگهبان... ولی اشتباه نکنید چون من تونستم از دست اون نگهبان فرار کنم. . .
طبق معمول برادرم خودش رو توی دردسر انداخته بود مجبور شدم برای کمک کردن بهش اون رو با کیفم و دستکش توش تنها بذارم ... فقط چند دقیقه اون رو تنها گذاشتم و وقتی برگشتم اون نبود!
از اون بدتر وقتی پیداش کردم اون توی محاصره نگهبانان بود ... حکم دزدیدن اون دستکش مرگ بود برای همین خودم رو جلو انداختم و با نگهبان ها درگیر شدم تا دست از سر برادرم "هیدن" بردارن...
نقشه م جواب داد اونا من رو به جای هیدن دستگیر کردن و به بارگاه ملکه بردن ... ملکه حتی از شایعات هم سنگدل تر بود اون دستور اعدام من و کل بخش سوم رو داد ... این یعنی هیدن و بهترین دوستم هم قرار بود بمیرن
نمیتونستم بمیرم و برادرم رو تنها بذارم اما چه کاری از دست من بر میومد و اونجا درست لحظه ای که فرمانده نگهبانها میخواست ضربه آخر رو بزنه با تمام وجود از همه خدایان خواستم جلوی این اتفاق رو بگیرن و .... خنجر توی دستای فرمانده آب شد!
درست همون لحظه اون شمشیر رو دیدم.... !! شمشیری که توی زمین فرو رفته بود و حسی توی سرم میگفت باید اون رو بکشم بیرون.... و وقتی فرمانده بهم التماس کرد این کار رو نکنم حتی از قبل هم مطمئن تر شدم‼️
بیرون کشیدن اون شمشیر آخرین ذرات زندگی هم از بدنم بیرون رفت و درست توی لحظات پایانی اون رو دیدم ... مرگ که از دریاچه ای نقره ای بیرون اومد و اون شمشیر رو برداشت. . .💀
کوییک سیلور همون داستانیه که موقع خوندنش از این دنیا و آدم هاش فاصله میگیرید و درگیر دغدغه های شخصیت اصلی و خطرات زندگی اون میشید. . .☝🏻
یه فانتزی عاشقانه با داستانی خاص پر از تنش و ماجرا و اتفاقات غیر منتظره برای هر کسی که دنبال یه کتاب خاص میگرده که باعث شب بیداریش بشه:)