از اون بدتر وقتی پیداش کردم اون توی محاصره نگهبانان بود ... حکم دزدیدن اون دستکش مرگ بود برای همین خودم رو جلو انداختم و با نگهبان ها درگیر شدم تا دست از سر برادرم "هیدن" بردارن...
نقشه م جواب داد اونا من رو به جای هیدن دستگیر کردن و به بارگاه ملکه بردن ... ملکه حتی از شایعات هم سنگدل تر بود اون دستور اعدام من و کل بخش سوم رو داد ... این یعنی هیدن و بهترین دوستم هم قرار بود بمیرن
نمیتونستم بمیرم و برادرم رو تنها بذارم
اما چه کاری از دست من بر میومد و اونجا درست لحظه ای که فرمانده نگهبانها میخواست ضربه آخر رو بزنه با تمام وجود از همه خدایان خواستم جلوی این اتفاق رو بگیرن و .... خنجر توی دستای فرمانده آب شد!
درست همون لحظه اون شمشیر رو دیدم.... !!
شمشیری که توی زمین فرو رفته بود و حسی توی سرم میگفت باید اون رو بکشم بیرون.... و وقتی فرمانده بهم التماس کرد این کار رو نکنم حتی از قبل هم مطمئن تر شدم‼️
بیرون کشیدن اون شمشیر آخرین ذرات زندگی هم از بدنم بیرون رفت و درست توی لحظات پایانی اون رو دیدم ... مرگ که از دریاچه ای نقره ای بیرون اومد و اون شمشیر رو برداشت. . .💀
جذابیت بیشتر از این لبه نقره ای اکلیلی خوشگل میخواید؟!
تازه رنگش به داستان هم مربوطه و همین باعث شده همش حس کنید انگاریه بخشی از کتاب داره ازش بیرون میاد ☝🏻 😭 🖤
این که کتابمون یه فانتزی لبه رنگی جذابه👀
که برای اولین بار توی ایران داره ترجمه میشه اونم به کامل ترین و زیباترین شکل ممکن🔥😍
اما نوبتی هم باشه نوبت معرفی شخصیت هاست☝🏻